مقدمه
در طول تاریخ، سیاست ترس همواره یکی از ابزارهای مؤثر برای شکلدهی به قدرت، اطاعت و نظم سیاسی بوده است. از دوران دولتشهرهای باستان تا حکومتهای مدرن، حاکمان برای توجیه اقتدار خود، ناگزیر به مدیریت یا تولید ترس در جامعه روی آوردهاند. ترس، در معنای سیاسی خود، نه صرفاً یک احساس طبیعی بلکه ابزاری استراتژیک است که میان «امنیت»، «قدرت» و «آزادی» تعادلی ناپایدار برقرار میکند.
در عصر جدید، این مفهوم بار دیگر در مرکز مباحث فلسفه سیاسی و علوم اجتماعی قرار گرفته است. از نظریهی توماس هابز در لویاتان که ترس را مبنای قرارداد اجتماعی میدانست، تا سیاستمداران معاصر که با تکیه بر تهدیدهای امنیتی، مهاجرت، یا بحرانهای اقتصادی، افکار عمومی را هدایت میکنند؛ ترس به سازوکاری کارآمد برای بسیج سیاسی، کنترل اجتماعی و حفظ مشروعیت حکومت بدل شده است.
امروزه در جهانی که رسانهها، شبکههای اجتماعی و فناوری اطلاعات، هر لحظه اخبار بحران، ناامنی یا تهدید را بازتولید میکنند، «سیاست ترس» بیش از هر زمان دیگری به واقعیتی زیسته تبدیل شده است. دولتها، احزاب و رهبران پوپولیست از این احساس جمعی بهره میبرند تا هویت سیاسی جدیدی برای ملتها تعریف کنند؛ هویتی که نه بر امید، بلکه بر اضطراب و احساس خطر بنا شده است.
در این مقاله، خواهیم دید چگونه مفهوم «سیاست ترس» از فلسفهی هابزی تا پوپولیسم مدرن تحول یافته و در بالاترین حد خود یعنی در حکومتهای دینی، چه نقشی در شکلگیری دولت و مشروعیت سیاسی داشته است، و چرا در قرن بیستویکم به یکی از مهمترین الگوهای حکمرانی تبدیل شده است.
۱. ریشههای فلسفی – هابز و قرارداد مبتنی بر ترس
برای درک ماهیت سیاست ترس، باید به نقطهی آغاز آن در فلسفهی سیاسی مدرن بازگردیم: به قرن هفدهم و اندیشهی توماس هابز. هابز نخستین فیلسوفی بود که ترس را نه صرفاً یک احساس انسانی، بلکه عنصری سازنده در شکلگیری دولت و نظم اجتماعی دانست. از نگاه او، انسانها در وضعیت طبیعی ـ یعنی زمانی که هیچ قدرت برتری بر آنها حاکم نیست ـ در وضعیتی از «جنگ همه علیه همه» به سر میبرند. در چنین جهانی، هر فرد از دیگری میترسد، زیرا هیچ تضمینی برای بقا و امنیت وجود ندارد.
هابز در اثر مشهور خود لویاتان (Leviathan) میگوید: «انسانها از ترس مرگ خشونتبار، به قرارداد اجتماعی تن میدهند.» به بیان دیگر، ترس از مرگ و ناامنی، انسان را وادار میکند تا بخشی از آزادیهای خود را به حاکم یا دولت واگذار کند تا در ازای آن امنیت دریافت کند. اینجا است که سیاست ترس در معنای مدرنش زاده میشود: ترس، زیربنای نظم سیاسی و منبع مشروعیت قدرت میگردد.
هابز برخلاف فلاسفهای مانند ارسطو یا آگوستین، انسان را موجودی سیاسی بهذات نمیدانست؛ او معتقد بود انسانها نه از میل به خیر، بلکه از ترس از شر به اجتماع روی میآورند. این نگاه بدبینانه به طبیعت بشر، بنیان یکی از پایدارترین الگوهای اندیشهی سیاسی غرب را شکل داد. در واقع، فلسفهی سیاسی مدرن از همان ابتدا بر اساس رابطهای متناقض میان ترس و امنیت بنا شد.
اما نکتهی مهم در تحلیل هابز آن است که ترس، تنها عامل تسلیم انسان در برابر قدرت نیست، بلکه همان نیرویی است که دولت را پابرجا نگه میدارد. تا زمانی که مردم از بازگشت هرجومرج، خشونت یا فروپاشی بترسند، دولت اقتدار خود را حفظ میکند. بنابراین، سیاست ترس در اندیشهی هابز، هم مبنای پیدایش قدرت است و هم سازوکار تداوم آن.
هابز از این دیدگاه نتیجه میگیرد که بهترین شکل حکومت، آن است که بتواند بیشترین میزان امنیت را در برابر ترس ایجاد کند؛ حتی اگر این امنیت به قیمت کاهش آزادیها تمام شود. بدینترتیب، او بنیان نظری دولت مقتدر و انحصارگر را میگذارد؛ دولتی که از یک سو پناهگاه انسان در برابر ترس است و از سوی دیگر، خود با مدیریت همین ترسها بر جامعه حکومت میکند.
از همین نقطه است که مفهوم «ترس سیاسی» از حوزهی روانشناسی فردی به عرصهی قدرت و حاکمیت انتقال مییابد. در دوران پساهابزی، اندیشمندانی چون اسپینوزا، روسو و لاک هر یک کوشیدند تا راهی برای رهایی از این ترس بنیادین بیابند، اما واقعیت آن است که اندیشهی هابز دربارهی پیوند ناگسستنی میان قدرت و ترس، همچنان در قلب نظریهی دولت مدرن باقی ماند.
۲. سیاست ترس در دوران مدرن
با گذر از دوران کلاسیک فلسفه سیاسی و ورود به قرن نوزدهم، سیاست ترس از سطح نظری به عرصهی عینی و نهادی منتقل شد. اگر در اندیشهی هابز، ترس بیشتر جنبهی فلسفی و انسانشناختی داشت، در دولتهای مدرن این احساس به سازوکاری واقعی برای حفظ نظم و مشروعیت بدل گردید. دولت مدرن با تکیه بر دستگاههای بوروکراتیک، نهادهای انتظامی و ارتش ملی، ترس را از حالت پراکنده به شکل متمرکز و نظاممند درآورد.
در این دوره، ترس دیگر فقط از هرجومرج یا دشمن خارجی ناشی نمیشد؛ بلکه خود دولت، به عنوان حافظ امنیت، تولیدکننده و تنظیمکنندهی ترس نیز بود. جامعهای که باید از جنگ، فقر یا بیماری بترسد، به همان اندازه وابستهتر به اقتدار دولت میشود. بدینترتیب، ترس به ابزاری برای مدیریت جمعیت، هدایت افکار عمومی و بازتولید اقتدار سیاسی تبدیل شد.
بهویژه در قرن بیستم، همزمان با دو جنگ جهانی، بحرانهای اقتصادی و ظهور ایدئولوژیهای تمامیتخواه، سیاست ترس به یکی از ستونهای اصلی حکومتداری بدل گردید. دولتهای توتالیتر با خلق دشمنان فرضی، احساس خطر دائمی و تبلیغات امنیتی، نوعی وضعیت اضطراری دائمی ایجاد کردند که در آن، اطاعت از قدرت بهعنوان تنها راه بقا معرفی میشد.
فیلسوفان و متفکران بسیاری این وضعیت را تحلیل کردهاند. کارل اشمیت در نظریهی مشهور خود دربارهی «وضع استثنا»، نشان داد که چگونه دولت مدرن میتواند بهنام امنیت، قانون را معلق کند و در عین حال مدعی حفظ نظم باشد. به تعبیر او، حاکم کسی است که تصمیم میگیرد چه زمانی ترس عمومی آنقدر شدید است که باید قانون کنار گذاشته شود. این تعریف، جوهرهی سیاست ترس را در دولت مدرن آشکار میکند.
از سوی دیگر، میشل فوکو با نظریهی «قدرت انضباطی» نشان داد که ترس در دوران جدید صرفاً از بیرون تحمیل نمیشود، بلکه درونی میگردد. انسان مدرن بهتدریج یاد میگیرد خود را کنترل کند، زیرا احساس میکند همواره زیر نگاه قدرت است. ترس در اینجا، بهجای تهدید مستقیم، در قالب نظم، مراقبت و عادیسازی رفتارها عمل میکند.
در نتیجه، سیاست ترس در دوران مدرن دو چهرهی همزمان دارد:
- از یک سو، ترس آشکار از جنگ، بینظمی یا دشمن خارجی که مشروعیت دولت را تقویت میکند؛
- و از سوی دیگر، ترس پنهان از نظارت، انحراف یا طرد اجتماعی که موجب خودکنترلی در شهروندان میشود.
در این ساختار پیچیده، دولتها یاد گرفتند چگونه میان امنیت و آزادی بازی ظریف و دوگانهای برقرار کنند. به هر میزان که احساس ناامنی افزایش یابد، تقاضا برای اقتدار بیشتر هم بالا میرود؛ و در مقابل، هرگاه ترس فروکش کند، تمایل به آزادی افزایش مییابد. همین چرخهی روانی، سیاست مدرن را در مدار دائمی میان آزادی و ترس نگاه داشته است.
بهطور خلاصه، میتوان گفت که در قرن بیستم، سیاست ترس از نظریهای فلسفی به الگویی نهادی و مدیریتی تبدیل شد؛ الگویی که دولتها، رسانهها و نیروهای اقتصادی همگی در بازتولید آن سهیماند.
۳. سیاست ترس در عصر رسانه و پوپولیسم
۳.۱ سیاست ترس و رسانه
در قرن بیستویکم، رسانههای جمعی و شبکههای اجتماعی چهرهای تازه به سیاست ترس بخشیدهاند. در جهانی که اخبار بحران، ناامنی و خشونت هر لحظه بازتولید میشود، احساس ترس دیگر نتیجهی واقعیت عینی نیست، بلکه محصول گردش مداوم اطلاعات است. رسانه، ترس را نهتنها بازتاب میدهد بلکه میسازد، گسترش میدهد و از آن برای شکلدهی به افکار عمومی بهره میگیرد.
رهبران سیاسی با درک این سازوکار، از رسانه برای القای حس ناامنی استفاده میکنند؛ مخاطب دائماً در معرض تهدیدهای فرضی یا واقعی قرار میگیرد: دشمن خارجی، بحران اقتصادی، فروپاشی فرهنگی، یا حتی خطر تغییر سبک زندگی. در نتیجه، شهروند در وضعیتی از اضطراب دائمی به سر میبرد که در آن، میل به آزادی در برابر نیاز به امنیت رنگ میبازد.
۳.۲ سیاست ترس و پوپولیسم
پوپولیسم در چنین زمینهای رشد میکند. رهبران پوپولیست با بهرهگیری از زبان احساسی و گفتمان تهدید، میان «مردم پاک» و «نخبگان فاسد» یا «بیگانگان خطرناک» مرز میکشند. آنها از سیاست ترس برای بسیج تودهها استفاده میکنند و احساس خطر را به ابزاری برای بازتولید وفاداری سیاسی بدل میسازند.
در این چارچوب، واقعیت اهمیت چندانی ندارد؛ آنچه مهم است شدت هیجان و باور جمعی به خطر است. سیاستمدار پوپولیست با نمایش دائمی بحران، خود را نجاتدهنده معرفی میکند. بدینترتیب، ترس سیاسی به جای ابزار تحلیل، به سلاح اقناع تودهای تبدیل میشود.
۴. سیاست ترس و حکومتهای دینی
۴-۱. ترس از گناه و عدول از احکام شرعی
در الگوی حکومتهای دینی نیز میتوان تداوم همان منطق «وضع استثنا» و «قدرت انضباطی» را مشاهده کرد. در این نوع نظامها، مشروعیت نه صرفاً از رأی مردم، بلکه از مرجعیت معنوی یا الهی گرفته میشود؛ اما برای حفظ این مشروعیت، نیاز به نوعی احساس خطر دائمی از سوی جامعه وجود دارد.
حکومت دینی با تأکید بر تهدیدهای بیرونی و درونی، نوعی وضعیت اضطراری مزمن ایجاد میکند؛ وضعیتی که در آن امنیت عقیدتی و اخلاقی بر هر نوع آزادی فردی مقدم شمرده میشود. در چنین نظامی، ترس آشکار از دشمنان دین، ارتداد یا تهاجم فرهنگی با ترس پنهان از طرد اجتماعی و مجازات اخلاقی درهم میآمیزد.
قدرت انضباطی در این بستر نه فقط از طریق نهادهای امنیتی، بلکه از مسیر نهادهای دینی، آموزشی و فرهنگی عمل میکند. افراد بهتدریج یاد میگیرند که رفتار خود را مطابق هنجار رسمی تنظیم کنند تا از قضاوت، سرزنش یا محرومیت مصون بمانند. به تعبیر فوکو، این شکل از ترس، درونی و پایدار است؛ زیرا فرد، مراقب خویش میشود پیش از آنکه قدرت مجبور به مداخله گردد.
در چنین ساختاری، سیاست ترس به یکی از ابزارهای اصلی کنترل اجتماعی تبدیل میشود. جامعه در وضعیتی میان ایمان و اضطراب به سر میبرد: از یک سو وعدهی نجات، و از سوی دیگر تهدید مجازات. نتیجه، شکلگیری فرهنگی از سکوت، خودسانسوری و انفعال عمومی است که خلاقیت، گفتوگو و امید اجتماعی را تضعیف میکند.
بنابراین، سیاست ترس در حکومتهای دینی جلوهای دوگانه دارد:
- در سطح آشکار، با تکیه بر دشمنی دائمی بیرونی و شعارهای اخلاقی، اقتدار خود را بازتولید میکند؛
- و در سطح پنهان، از طریق تربیت، تبلیغ و مراقبت درونی، ترس را در جان شهروندان نهادینه میسازد.
چنین نظامهایی، حتی در عصر ارتباطات و جهانیشدن، توانستهاند از سیاست ترس بهعنوان ابزاری برای حفظ انسجام ایدئولوژیک بهرهبرداری کنند. اما هزینهی این وضعیت، فرسایش عقلانیت سیاسی، گسترش اضطراب اجتماعی و کاهش توان جامعه برای گفتوگوی آزاد است.
۴-۲. ترس توتالیتاریستی و تسری آن به زندگی روزمره در حکومتهای دینی
در شکل افراطی خود، سیاست ترس از سطح نهادهای سیاسی فراتر میرود و به تار و پود زندگی روزمره نفوذ میکند. این همان چیزی است که میتوان آن را «ترس توتالیتاریستی» نامید؛ نوعی ترس که همچون ریزوم، بیمرکز و گسترده در تمامی ساحتهای زیست اجتماعی ریشه میدواند. در چنین وضعیتی، شهروندان نهتنها از نهاد قدرت، بلکه از یکدیگر نیز میترسند، زیرا هر رفتار یا گفتار ممکن است در تعارض با معیارهای رسمی تلقی شود.
ویژگی برجستهی حکومتهایی از این دست، پیوند میان احکام سنتی و دینی و ابزارهای مدرن قدرت است. در این ساختار، شریعت یا نظام اخلاقی که در اصل برای هدایت معنوی انسان شکل گرفته بود، به کمک فناوریهای نظارت، رسانه و آموزش به شبکهای از کنترل اجتماعی تبدیل میشود. دولت مدرن ابزارهای دقیق کنترل را فراهم میآورد، و ایدئولوژی دینی یا اخلاقی، به آن معنا و مشروعیت میدهد.
در نتیجه، بدن، پوشش، گفتار، و حتی احساسات فرد به عرصهای سیاسی تبدیل میشوند. قدرت از طریق تنظیم رفتارهای روزمره و ظواهر شخصی، حضور خود را در کوچکترین جزئیات زندگی اعمال میکند. این همان نقطهای است که «سیاست بدن» و «سیاست ترس» در هم میآمیزند. فرد میآموزد که چگونه سخن بگوید، چگونه ظاهر شود، و چگونه احساس کند تا از طرد یا مجازات مصون بماند.
چنین الگویی از کنترل، ترس را به امری درونی بدل میکند. دیگر نیازی به تهدید مستقیم نیست؛ شهروند خود، نگاه قدرت را درونی میسازد و با رفتار محتاطانه، نظام را بازتولید میکند. میشل فوکو از این فرایند بهعنوان درونیشدن قدرت انضباطی یاد میکند، جایی که نظارت بیرونی به خودنظارتی بدل میشود.
ترس توتالیتاریستی در حکومتهای ایدئولوژیک دینی، چنان گسترده است که میان حوزهی خصوصی و عمومی مرزی باقی نمیگذارد. خانه، مدرسه، محل کار و حتی ذهن فرد بخشی از میدان سیاست میشوند. این امتداد همهجانبهی ترس، خلاقیت و تفکر مستقل را فرسوده میکند و جامعه را در وضعیتی از سکوت و انفعال نگه میدارد.
در نهایت، میتوان گفت سیاست ترس در چنین نظامهایی، دیگر صرفاً ابزاری برای حفظ اقتدار نیست؛ بلکه به بخشی از هویت فرهنگی و اخلاقی جامعه بدل میشود. قدرت از طریق ترکیب سنت و مدرنیته، اخلاق و فناوری، نوعی انضباط روانی پایدار ایجاد میکند که رهایی از آن نیازمند بازسازی عمیق فرهنگ گفتوگو، آگاهی و شجاعت مدنی است.
۴-۳. مکانیزم ترس در دین و دولت مدرن – همافزایی ترس الهی و دنیوی
یکی از پایههای اصلی بسیاری از آموزههای دینی، بویژه در مکتبهای الهیاتی، ترس از عذاب پس از مرگ است. در بسیاری از نظامهای دینی، یکی از مؤلفههای اصلی سیاست اخلاقی، ایجاد حس ترس در پیروان از عواقب اعمال نادرست در زندگی پس از مرگ است. این ترس، که بهطور عمده به «ترس از جهنم» و عذابهای آتی مرتبط میشود، نهتنها برای تأثیرگذاری بر رفتارهای فردی و اجتماعی، بلکه برای ایجاد نظم اجتماعی و فردی در جوامع دینی به کار میرود. در این جوامع، خداوند و دینی که از جانب او آمده است، ابزارهای اصلی برای تحمیل نظم هستند. برای مثال، در بسیاری از جوامع اسلامی و مسیحی، فرد باید با پیروی از دستورات دینی زندگی کند تا از آتش جهنم دور بماند و به سعادت ابدی دست یابد.
در دوران مدرن، مفهومی مشابه به ترس از عذاب الهی، تحت عنوان «ترس از دولت» یا «ترس از لویاتان» به ظهور میرسد. توماس هابز در اثر خود با عنوان لویاتان، دولت را بهعنوان یک موجود ترسناک و همهگیر معرفی میکند که بهمنظور ایجاد نظم در جامعه باید از شهروندان ترس ایجاد کند. دولت در این نظریه بهعنوان یک قدرت مرکزی عمل میکند که قادر است هرگونه بینظمی را سرکوب کند و به نوعی، تهدید به مجازاتهای شدید به ابزاری برای حفظ نظم تبدیل میشود.
حال، در یک حکومت دینی، این دو نوع ترس بهطور ناخودآگاه در هم میآمیزند. در این جوامع، نهتنها فرد از عذاب الهی میترسد، بلکه از دست قدرت دولت نیز میترسد. حکومت دینی، که خود را نماینده خداوند در زمین میداند، بهطور همزمان نقش لویاتان را ایفا میکند. این دولت باید نهتنها ترس از جهنم را در افراد نهادینه کند، بلکه با استفاده از ابزارهای مدرن قدرت مانند نظارتهای اجتماعی، قوانین سختگیرانه و تهدید به مجازاتهای دینی و دنیوی، ترس را در سراسر جامعه گسترش دهد.
در چنین نظامهایی، ترس از جهنم با ترس از مجازاتهای دنیوی ترکیب میشود و سیاست ترس را به ابزاری بسیار مؤثر برای کنترل افراد تبدیل میکند. حکومت در اینجا برای حفظ قدرت خود و ایجاد نظم اجتماعی نهتنها به تهدیدهای دینی (جهنم و عذاب) متوسل میشود، بلکه با اعمال فشارهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی، از مردم میخواهد که تحت کنترل درآیند و زندگی خود را مطابق با دستورات دینی و حکومتی تنظیم کنند.
در جوامعی که این ترکیب از ترسهای دینی و دنیوی غالب است، افراد از کوچکترین رفتارهای خود در معرض نظارت و مجازات قرار میگیرند. هر نوع انحراف از هنجارهای تعریفشده، خواه در زمینه پوشش، رفتارهای اجتماعی، یا حتی اندیشهها، میتواند به مجازاتهای سختگیرانه منجر شود. در این جوامع، زندگی فردی بهطور فزایندهای کنترل میشود و جامعه در یک فضای دائمی از ترس و بیاعتمادی زندگی میکند.
در نتیجه، حکومتهای دینی مدرن با ترکیب دو نوع ترس، هم از عذاب اخروی و هم از مجازات دنیوی، به یک سیاست ترس دوجانبه دست میزنند که بهطور همزمان جامعه را از درون و بیرون تحت فشار قرار میدهد و هیچ راه فراری از آن وجود ندارد. این همان نقطهای است که میتوان گفت، زندگی زیر سیطره چنین حکومتی، بهویژه در شرایطی که ابزارهای مدرن برای نظارت و سرکوب استفاده میشود، به یک وضعیت فاجعهبار تبدیل میشود که در آن نهتنها امنیت فردی، بلکه آزادی و کرامت انسانی نیز تهدید میشود.
۴-۴. پدیدارشناسی ترس در حکومت دینی – جهنم در زندگی روزمره
در چارچوب پدیدارشناسی، ترس از جهنم و ترس از دولت مدرن میتوانند در یک حکومت دینی به شکلی توأمان و درهم آمیخته، اثرات عینی و قابل لمس در زندگی روزمره ایجاد کنند. در این نظامها، دولت دینی نهتنها از ابزارهای مدرن برای اعمال قدرت و سرکوب استفاده میکند، بلکه بهطور همزمان، خود را مجری احکام الهی میداند و این امر موجب میشود که آنچه در ابتدا بهعنوان تهدیدهای دینی (ترس از عذاب پس از مرگ) بوده است، در زندگی روزمره مردم پیادهسازی شود.
در بسیاری از آموزههای دینی، جهنم بهعنوان فضایی معرفی میشود که در آن کسانی که مرتکب گناهان بزرگ شدهاند، به عذابهایی غیرقابل تصور و شکنجههای بیپایان دچار خواهند شد. این توصیفها، بهویژه در متون مذهبی، ابزاری برای ایجاد ترس و بازدارندگی از ارتکاب گناه است. اما در حکومت دینی، این ترس از جهنم نهتنها در سطح ذهنی و پس از مرگ، بلکه بهطور عینی و در زندگی روزمره شهروندان به اجرا درمیآید.
در این جوامع، دولت دینی خود را محق میداند که با استفاده از ابزارهای مدرن قدرت، فضای جهنم را در دنیای مادی برای مردم ایجاد کند. بهجای اینکه عذاب و شکنجه تنها به وعدههایی از عذاب پس از مرگ محدود باشد، حکومت دینی با استفاده از امکانات مدرن، این مفاهیم را در قالب شکنجههای اجتماعی، فرهنگی، و سیاسی به زندگی روزمره وارد میکند. این امر موجب میشود که ترس نهتنها در افکار و اندیشههای مردم، بلکه در رفتارهای آنان نیز نهادینه شود.
چنین فضایی در حکومتهای دینی، بهویژه در جوامعی مانند جمهوری اسلامی ایران یا طالبان در افغانستان، بهطور ملموس مشاهده میشود. در اینجا، ترس از مجازاتهای دینی بهطور مستقیم با ترس از مجازاتهای دنیوی پیوند خورده و به وسیله ابزارهای مدرن، نظیر سیستمهای نظارتی، سانسور رسانهای، و قانونگذاریهای سختگیرانه، در همه جنبههای زندگی مردم نفوذ میکند. برای مثال، حجاب اجباری در ایران یکی از موارد برجستهای است که ترس از جهنم و ترس از مجازاتهای دنیوی را در یک بستر اجتماعی و فرهنگی به هم پیوند میدهد. در اینجا، فرد از «عذاب خدا» و «شکنجه دینی» میترسد، در حالی که همزمان از تهدید به مجازاتهای دنیوی نیز هراس دارد.
بهطور خاص، شکنجههای جسمی و روانی که در برخی جوامع دینی برای «پاکسازی» افراد از گناه و تباهی اعمال میشود، نهتنها برای فرد مرگبار و رنجآور است، بلکه برای کل جامعه نیز بهعنوان یک هشدار و تهدید دائمی عمل میکند. در حقیقت، حکومت دینی، با توسل به قدرتهای مدرن و توجیهات دینی، خود را از هرگونه مسئولیت اخلاقی در برابر این اعمال رهایی میبخشد و بهراحتی میتواند عذابهای دنیوی را بهجای جهنم پس از مرگ بهطور عینی در زندگی مردم پیاده کند.
در این جوامع، زندگی روزمره از طریق فشارهای روانی، قانونی، و اجتماعی به یک میدان جنگ تبدیل میشود که در آن فرد نهتنها از ترس اعمال مجازاتهای حکومتی زندگی میکند، بلکه باید همواره از عذابهای الهی نیز بترسد. در حقیقت، این ادغام ترسهای دینی و دنیوی، ترس از جهنم و ترس از دولت، موجب میشود که افراد بهطور مستمر در معرض تهدیدات بیپایانی قرار گیرند که هرگونه حرکت آزادیخواهانه یا انحراف از هنجارهای دینی و اجتماعی را با مجازاتهای سخت پاسخ میدهند.
به این ترتیب، در حکومتهای دینی مدرن، جهنم بهعنوان یک مفهوم عینی و ملموس در زندگی روزمره مردم وارد میشود و همانطور که در متون مذهبی بهعنوان تهدیدی برای پس از مرگ معرفی شده، اکنون بهطور واقعی و در قالب شکنجهها، تهدیدها، و محدودیتهای زندگی روزمره به شهروندان منتقل میشود. این فضا بهطور پدیدارشناسانه نشاندهندهی نوعی “جهنم زمینی“ است که در آن هر حرکت کوچک از هنجارهای دینی میتواند به مجازاتهای سنگین منتهی شود.
نتیجهگیری
در نهایت، بررسی سیاست ترس در حکومتهای مدرن و دینی نشان میدهد که ترس نه صرفاً احساسی روانی یا واکنشی فردی، بلکه ساختاری عمیق در بنیان قدرت سیاسی است. در نظامهای دینی، این ترس از عذاب اخروی و گناه، به شکلی فرهنگی و اعتقادی درونی شده و نسلها از طریق آن اجتماعی شدهاند. در نظامهای مدرن، ترس از دولت، قانون و مجازات دنیوی جای همان ترس دینی را گرفته است. اما در حکومتهای دینی مدرن، این دو شکل از ترس در یکدیگر ادغام میشوند و ساختاری دوگانه از سلطه را پدید میآورند: ترس از خدا و ترس از حاکم، هر دو در قالب یک نظام واحد.
در این نظامها، دولت خود را نهفقط نماینده خدا، بلکه مجری احکام الهی در زمین میداند. از اینرو، آنچه در متون دینی وعده داده شده بود ــ جهنمی برای گناهکاران در جهان دیگر ــ اکنون در زندگی روزمره مردم بازتولید میشود. بهبیان دیگر، حکومت دینی «جهنم» را از آخرت به زمین میآورد. ترس از جهنم به شکل شکنجه، سرکوب، کنترل اجتماعی، و فشارهای روانی و فرهنگی در زندگی مردم متجسد میشود.
این سازوکار، بهصورت پدیدارشناسانه، زندگی انسان را در حکومت دینی به وضعیتی تبدیل میکند که در آن رنج مقدس به ابزار نظم سیاسی بدل شده است. هرگونه نافرمانی، بیحجابی، اعتراض، یا حتی تفکر متفاوت، با منطق دینی و با ابزارهای مدرن سرکوب میشود. این همان نقطهای است که سیاست ترس از یک ابزار کنترل، به یک وضعیت هستیشناختی تبدیل میشود — جایی که فرد نهتنها از قدرت، بلکه از خودِ بودن در جهان میترسد. در حکومت دینی، هبوط یا گناه اولیه به صورت انضمامی و نهادینه شده در زندگی روزمره به انسانها القاء میشود. انسان برای هر جزئی از زندگی خود باید با اظهار ندامت و سرافکندگی همراه باشد.
در این میان، نقش ترس پنهان، یعنی همان ترسی که در رفتارهای روزمره، در پوشش، زبان، یا حتی در سکوتها نهادینه میشود، اهمیتی حیاتی دارد. این ترس دیگر به تهدید مستقیم نیاز ندارد؛ زیرا خودِ شهروند به ناظر و مجری قدرت تبدیل شده است. از این رو، حکومت دینی نیازی به شکنجهی همگان ندارد؛ کافی است مردم از هم بترسند، از قانون بترسند، از خدا بترسند، و از خودشان نیز بترسند.
اما در برابر این وضعیت، تنها راه رهایی، بازسازی فهم انسان از آزادی و مسئولیت است. همانگونه که اندیشمندانی چون فوکو و آرنت یادآور میشوند، مقاومت در برابر سیاست ترس از درون انسان آغاز میشود؛ از لحظهای که فرد تصمیم میگیرد نگاه قدرت را درون خود بازتولید نکند. آگاهی، گفتگو، و بازگشت به کرامت انسانی، سه مؤلفهی اصلی برای گسستن زنجیرهی ترس هستند.
در نهایت، اگر سیاست ترس میکوشد جهنم را در زمین بسازد، سیاست آگاهی و رهایی میتواند همان زمین را به مکانی برای بازسازی زندگی بدل کند. آیندهی انسان، در گرو آن است که آیا میتواند بر ترسی که از درون و بیرون بر او تحمیل شده فائق آید یا نه. و این پرسش، نه فقط مسئلهای سیاسی، بلکه مسئلهای وجودی است.

