دوشنبه, نوامبر 3, 2025
spot_img
Homeانتخاب سردبیربازگشت رئال‌پولیتیک

بازگشت رئال‌پولیتیک

از بیسمارک تا پوتین و ترامپ

مقدمه: بازگشت رئال‌پولیتیک

در دهه‌های اخیر، سیاست بین‌الملل شاهد بازگشت رئال‌پولیتیک بوده است؛ بازگشتی به دیپلماسی قدرت‌محور که منافع ملی را بر اصول اخلاقی و آرمان‌گرایانه ترجیح می‌دهد. اصطلاحی که نخستین‌بار در اروپا و در قرن نوزدهم شکل گرفت، امروز بار دیگر روح مسلط بر روابط جهانی شده است. از سیاست تهاجمی روسیه و چین گرفته تا عمل‌گرایی دولت جو بایدن، همه نشانه‌های چرخشی بزرگ از لیبرالیسم آرمان‌گرا به واقع‌گرایی عمل‌گرا هستند.

پس از پایان جنگ سرد، بسیاری تصور می‌کردند که دوران رقابت‌های ژئوپلیتیک پایان یافته و جهان به سوی همکاری، بازار آزاد و دموکراسی جهانی حرکت می‌کند. اما فرضیه نظم لیبرال جهانی در دهه‌های اخیر در برابر واقعیت قدرت فروپاشیده است. جنگ اوکراین، رقابت فزاینده آمریکا و چین، بحران انرژی و بی‌اعتمادی نسبت به نهادهای بین‌المللی همه نشانه‌هایی هستند از اینکه سیاست جهانی بار دیگر به منطق سیاست قدرت (Power Politics) بازگشته است.

در این میان، آنچه بیسمارک، صدراعظم آهنین آلمان، در قرن نوزدهم درک کرده بود دوباره معنا پیدا کرده است: در روابط میان کشورها، اخلاق اغلب نقابی است بر چهره منافع. بنابراین، در این مقاله تلاش می‌شود مفهوم رئال‌پولیتیک مدرن از ریشه‌های آن در قرن نوزدهم تا جلوه‌های امروزش در سیاست جهانی بررسی شود. همچنین نشان خواهیم داد که چگونه رهبرانی چون پوتین و بایدن هر یک به شیوه خود نمایندگان عصر جدیدی از واقع‌گرایی سیاسی‌اند.

این تحلیل می‌کوشد تضاد میان دیپلماسی اخلاقی و واقع‌گرایی عمل‌گرایانه را آشکار سازد و نشان دهد که رئال‌پولیتیک نه‌تنها بازگشته، بلکه قوانین بازی قدرت در قرن بیست‌ویکم را از نو تعریف کرده است.

زایش رئال‌پولیتیک؛ میراث بیسمارک

اصطلاح Realpolitik نخستین‌بار در میانه قرن نوزدهم توسط نویسنده و متفکر آلمانی لودویگ فون روخاو مطرح شد. او این واژه را برای توصیف سیاستی به کار برد که بر واقعیت‌ها و منافع عینی تکیه دارد، نه بر آرمان‌های اخلاقی یا نظریه‌های انتزاعی. اما این اتو فون بیسمارک، صدراعظم پروس، بود که به این مفهوم جان بخشید و آن را به شالوده دیپلماسی مدرن بدل ساخت.

بیسمارک سیاستمداری بود که به‌خوبی منطق قدرت را می‌شناخت. او باور داشت که ثبات اروپا تنها در سایه موازنه قدرت ممکن است، نه با تکیه بر اخلاق یا ایدئولوژی. در عمل نیز نشان داد که می‌توان با ترکیبی از جنگ‌های محدود، اتحادهای موقت و سازش‌های هوشمندانه، به هدفی بزرگ‌تر — یعنی اتحاد آلمان — دست یافت. جمله معروف او که می‌گفت: «سیاست، هنرِ ممکن‌هاست» شاید دقیق‌ترین توصیف از جوهر رئال‌پولیتیک باشد.

نکته مهم آن است که رئال‌پولیتیک در اندیشه بیسمارک صرفاً به معنای قدرت‌طلبی یا بی‌اخلاقی نبود. او از خشونت بی‌حد یا جاه‌طلبی ایدئولوژیک پرهیز می‌کرد و به‌دنبال تعادل میان احتیاط و محاسبه بود. جنگ‌های او کوتاه، هدفمند و پیروزمندانه بود، اما هر جنگ با صلحی حساب‌شده پایان می‌یافت. از خلال همین سیاست واقع‌گرایانه بود که بیسمارک توانست مجموعه‌ای از دولت‌های پراکنده آلمانی را به یک امپراتوری متحد بدل کند.

میراث بیسمارک فراتر از اروپا رفت و الگویی از سیاست مبتنی بر قدرت و منافع ملی را بنیان گذاشت. بعدها اندیشمندانی چون هانس مورگنتا و هنری کیسینجر، نظریه‌پردازان بزرگ رئالیسم در قرن بیستم، از بیسمارک به‌عنوان نمونه کامل سیاستمدار واقع‌گرا یاد کردند.

اما قرن بیستم نشان داد که سیاست واقع‌گرایانه بی‌نقص نیست. ظهور ایدئولوژی‌های توتالیتر — فاشیسم و کمونیسم — بار دیگر اخلاق و آرمان را به مرکز سیاست جهانی بازگرداند و نزاع قدرت، چهره‌ای ایدئولوژیک یافت. پس از جنگ جهانی دوم، جهان وارد دوران تازه‌ای شد؛ دورانی که رقابت دیگر صرفاً بر سر منافع نبود، بلکه بر سر باورها و نظام‌های ارزشی نیز جریان داشت. با این حال، همان‌طور که در ادامه خواهیم دید، رؤیای دیپلماسی اخلاقی چندان پایدار نماند.

از آرمان‌گرایی تا واقع‌گرایی؛ توهم نظم جهانی پس از جنگ سرد

فروپاشی اتحاد شوروی در سال ۱۹۹۱، برای بسیاری از نظریه‌پردازان غربی نشانه پیروزی نهایی لیبرال‌دموکراسی بود. فرانسیس فوکویاما در کتاب معروف خود پایان تاریخ و آخرین انسان، این دوره را «پایان تکامل ایدئولوژیک بشر» دانست و نوشت که جهان از این پس در چارچوب بازار آزاد و ارزش‌های دموکراتیک سامان خواهد یافت. این تصور که دوران رقابت‌های ژئوپلیتیک به پایان رسیده، مبنای شکل‌گیری چیزی شد که بعدها نظم لیبرال جهانی (Liberal World Order) نام گرفت.

اما این نظم بیش از آن‌که بر واقعیت استوار باشد، بر توهم اخلاقی و خوش‌بینی تاریخی بنا شده بود. ایالات متحده، که خود را «ابرقدرت خیرخواه» می‌دانست، تلاش کرد از طریق نهادهایی چون سازمان ملل، صندوق بین‌المللی پول و ناتو، نوعی نظم جهانی بر پایه ارزش‌های لیبرال بسازد. در این چارچوب، مفاهیمی مانند «دیپلماسی اخلاقی»، «مداخله بشردوستانه» و «حقوق بشر جهانی» به ابزارهای سیاست خارجی غرب تبدیل شدند.

با این حال، این ایده به‌تدریج با واقعیت سخت روابط بین‌الملل برخورد کرد. مداخلات آمریکا در افغانستان، عراق و لیبی نه‌تنها به ثبات جهانی منجر نشد، بلکه چهره‌ای جدید از بحران مشروعیت قدرت را آشکار ساخت. کشورهای غیرغربی، به‌ویژه چین و روسیه، این مداخلات را نشانه‌ای از استاندارد دوگانه و سوء‌استفاده از ارزش‌های اخلاقی برای حفظ برتری غرب دانستند. از همین‌جا بود که واکنش رئال‌پولیتیکی به نظم لیبرال آغاز شد.

در واقع، پس از جنگ سرد، جهان نه به سوی همکاری جهانی بلکه به سمت بازتعریف منافع ملی پیش رفت. روسیه پس از دوران یلتسین، با رهبری پوتین به سیاست قدرت بازگشت. چین نیز، با وجود شعارهای همزیستی مسالمت‌آمیز، راه خود را در قالب «قدرت هوشمند» و توسعه مبتنی بر اقتدار دولتی ادامه داد. هم‌زمان، در خود غرب نیز اعتماد به جهانی‌سازی و نهادهای بین‌المللی رو به افول گذاشت. بحران مالی ۲۰۰۸، خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا و رشد احزاب راست‌گرای ملی‌گرا، همه نشانه‌هایی از پایان عصر آرمان‌گرایی بودند.

بنابراین، می‌توان گفت که توهم نظم جهانی پس از جنگ سرد، بر این فرض ساده‌انگارانه استوار بود که منافع ملی در دنیای لیبرال دیگر تهدیدی برای صلح نیستند. اما در عمل، بازگشت قدرت و رقابت، نشان داد که سیاست همچنان عرصه منافع و محاسبه است، نه اخلاق و همکاری. به بیان دیگر، جهان به آرامی از پایان تاریخ فوکویامایی به سوی بازگشت تاریخ بیسمارکی حرکت کرد.

در این مسیر، سیاست بین‌الملل بار دیگر زبان کهن خود را بازیافت؛ زبانی که در آن واژه‌هایی چون امنیت، موازنه، رقابت و نفوذ جایگزین گفتارهایی مانند «ارزش‌های مشترک» و «نظم مبتنی بر قانون» شدند. به‌تدریج، حتی خود ایالات متحده نیز در سیاست خارجی‌اش نشانه‌هایی از چرخش به واقع‌گرایی عمل‌گرایانه بروز داد؛ چرخشی که در دوران اوباما آغاز شد، در زمان ترامپ به اوج رسید.

به این ترتیب، آنچه در آغاز دهه ۱۹۹۰ با شعار جهانی‌شدن و ارزش‌های مشترک آغاز شد، در دهه ۲۰۲۰ به بازگشت رئال‌پولیتیک انجامید؛ بازگشتی که دیگر نه یک پدیده موقت، بلکه ویژگی پایدار نظم جهانی در قرن بیست‌ویکم به نظر می‌رسد.

رئال‌پولیتیک در قرن جدید؛ از پوتین تا بایدن

ورود به قرن بیست‌ویکم نشان داد که دوران آرمان‌گرایی بین‌المللی به پایان رسیده است. جهان دیگر بر پایه اصول اخلاقی اداره نمی‌شود، بلکه هر قدرتی می‌کوشد سهم خود را از نظم جهانی بازتعریف کند. در این میان، سه بازیگر اصلی — روسیه، چین و ایالات متحده — هر یک به‌گونه‌ای نماینده نسل تازه‌ای از رئال‌پولیتیک مدرن یا بازگشت‌ رئال‌پولیتیک هستند.

در روسیه، ولادیمیر پوتین با ترکیبی از ناسیونالیسم، عمل‌گرایی و اقتدار شخصی، بار دیگر سیاست قدرت را به مرکز کرملین بازگرداند. او از همان آغاز حکومتش در سال ۲۰۰۰، هدف خود را بازسازی «اقتدار ازدست‌رفته روسیه» دانست. مداخلات نظامی در گرجستان، سوریه و اوکراین، و استفاده هوشمندانه از انرژی به‌عنوان ابزار فشار، نشان داد که مسکو دیگر به قواعد لیبرال غرب پایبند نیست. پوتین بر این باور است که قدرت، نه اخلاق، ضامن احترام در نظام بین‌الملل است.

در چین نیز، شی جین‌پینگ الگویی مشابه اما منظم‌تر را دنبال می‌کند. او با طرح پروژه «یک کمربند، یک راه» و تقویت نفوذ اقتصادی و تکنولوژیک چین، در واقع شکلی از رئال‌پولیتیک اقتصادی را پیش می‌برد؛ دیپلماسی‌ای که به‌جای تکیه بر ایدئولوژی، بر منافع متقابل و کنترل زنجیره‌های جهانی ارزش بنا شده است. چین برخلاف شوروی سابق، به‌دنبال گسترش نظام فکری خود نیست، بلکه خواهان شکل‌دهی به نظمی چندقطبی است که در آن هیچ قدرتی – حتی آمریکا – در جایگاه هژمون مطلق نباشد.

در این میان، ایالات متحده در دوران بایدن، هرچند ظاهراً به ارزش‌های دموکراسی و حقوق بشر پایبند است، اما در عمل از همان منطق رئال‌پولیتیک مصلحت‌گرایانه پیروی می‌کرد. حمایت بی‌قید و شرط از اسرائیل، حفظ ائتلاف با عربستان علی‌رغم پرونده قتل خاشقجی، و تلاش برای مهار چین از طریق اتحادهای منطقه‌ای در اقیانوس هند و آرام، همگی نشانه‌هایی از این چرخش‌اند. بایدن برخلاف ترامپ، به زبان چندجانبه‌گرایی سخن می‌گوید، اما در عمل قدرت را در چارچوب منافع تعریف می‌کند، نه ارزش‌ها.

در واقع، می‌توان گفت جهان امروز درگیر نوعی بازتعریف سه‌گانه از رئال‌پولیتیک است:

  • در روسیه، رئال‌پولیتیک بر پایه زور نظامی و ناسیونالیسم بنا شده است.
  • در چین، بر محور اقتصاد و کنترل تکنولوژی.
  • و در آمریکا، بر تلفیق ارزش‌های نمادین با منافع ژئوپلیتیکی.

اما هیچ‌یک از این الگوها به اندازه سیاست خارجی دونالد ترامپ در دور دوم ریاست‌جمهوری‌اش آشکارا از پوسته دیپلماسی سنتی خارج نشده‌اند. ترامپِ امروز نه می‌کوشد ارزش‌ها را پنهان کند و نه حتی منافع را توجیه نماید؛ او آشکارا قدرت را ارزش می‌نامد و منافع را اخلاق. در نتیجه، دوران کنونی را باید نه صرفاً بازگشت رئال‌پولیتیک، بلکه تولد رئال‌پولیتیک پوپولیستی دانست — مرحله‌ای که در آن، منطق عمل‌گرایی بی‌پرده با زبان عوام‌گرایی سیاسی پیوند خورده است.

ترامپ؛ رئال‌پولیتیک پوپولیستی و اخلاق قدرت در قرن بیست‌ویکم

ترامپ در دور دوم ریاست‌جمهوری خود، دیگر آن میلیاردر نامتعارف و غیرسیاسی سال ۲۰۱۶ نیست؛ او اکنون رهبر تثبیت‌شده‌ای است که سبک خاص خود از سیاست را به عنوان دکترین جدید قدرت آمریکایی عرضه می‌کند. در این دوره، او دیگر نیازی به توجیه ندارد. همان‌طور که در نخستین سال‌های قرن بیست‌ویکم، جهان شاهد بازگشت واقع‌گرایی بود، اکنون با درهم‌تنیدگی رئال‌پولیتیک و پوپولیسم مواجه است — مدلی که ترامپ آن را به عالی‌ترین شکل نمایندگی می‌کند.

رئال‌پولیتیک، در تعریف کلاسیک خود از ماکیاولی تا هنری کیسینجر، به معنای ترجیح مصلحت بر اخلاق و منافع بر ارزش‌هاست. اما ترامپ این فرمول را یک گام جلوتر برده است: او نه‌تنها اخلاق را قربانی مصلحت می‌کند، بلکه آن را به ابزار نمایش قدرت بدل می‌سازد. در نگاه او، اخلاق سیاسی چیزی نیست جز زبان تبلیغاتی برای توجیه منافع. به همین دلیل، سیاست خارجی ترامپ همواره دوگانه‌ای از خودنمایی اخلاقی و بی‌اعتنایی واقعی به اصول انسانی بوده است.

سیاست خارجی به مثابه نمایش

در دوره دوم ریاست جمهوری، ترامپ آشکارا از دیپلماسی به عنوان نمایش رسانه‌ای قدرت استفاده می‌کند. ترامپیسم شامل دیدارهای نمایشی با رهبران خودکامه، از پوتین تا ولیعهد سعودی، نه نشانه سازش بلکه بخشی از منطق تبلیغاتی قدرت‌اند. او از هر صحنه سیاسی برای ارسال پیام ساده‌ای بهره می‌گیرد: «قدرت آمریکا در دوستی با قدرتمندان است، نه دفاع از ارزش‌ها.»

او در روابط بین‌الملل، همانند عرصه تجارت، بر اصل سود فوری و معامله شخصی تکیه دارد. توافق‌های اقتصادی با اعراب ثروتمند، سکوت در برابر نقض حقوق بشر، یا حتی اظهارنظرهای نرم در قبال حکومت ایران، همگی نه نشانه تغییر ایدئولوژیک بلکه بیان صریح رئال‌پولیتیک شخصی‌شده ترامپ است؛ رئال‌پولیتیکی که در آن، اخلاق به اندازه ارزش سهام در بورس نوسان دارد.

پوپولیسم جهانی‌شده

اما وجه دوم سیاست ترامپ، پوپولیسم اوست؛ پوپولیسمی که در دور دوم ریاست‌جمهوری، از سطح ملی به سطح بین‌المللی گسترش یافته است. او از همان زبانی که در داخل برای تحریک احساسات توده‌ها استفاده می‌کند — زبان ساده، ضدنخبه‌گرا و آمیخته به تحقیر رقیب — در سطح جهانی نیز بهره می‌گیرد.
ترامپ با بی‌اعتنایی آشکار به نهادهای بین‌المللی و معاهدات چندجانبه، خود را «صدای مردم علیه نظام جهانی ناعادلانه» معرفی می‌کند. این همان جایی است که پوپولیسم و رئال‌پولیتیک به هم می‌رسند: هر دو از نهادگرایی و اخلاق جهان‌شمول بیزارند و هر دو به تصمیم شخصی و قدرت بی‌واسطه تکیه دارند.

در نتیجه، ترامپ نه تنها سیاست خارجی آمریکا را از آرمان‌گرایی لیبرال جدا کرده، بلکه آن را به سیاست احساسات و تصویرسازی توده‌ای تبدیل نموده است. توافق‌های نمایشی با اسرائیل و کشورهای عربی، مانورهای صلح‌طلبانه با کره شمالی، و وعده‌های پرزرق‌وبرق درباره «قرن آمریکایی جدید» همگی نمونه‌هایی از این سیاستِ دوگانه‌اند: در ظاهر صلح‌دوستی، در باطن معامله‌گری.

اخلاق قدرت و جهان بدون ارزش

در جهان ترامپ، قدرت جایگزین اخلاق شده است. او همانند ماکیاولی باور دارد که «مردم باید بیشتر از اینکه حکومت را دوست بدارند، از آن بترسند» — اما این ترس را نه از طریق خشونت عریان بلکه از راه نمایش موفقیت و اقتدار شخصی تولید می‌کند. از این منظر، سیاست خارجی او ادامه منطقی برند شخصی‌اش است: برندی که بر اساس پیروزی، سود و نمایش استوار است.

در چنین دستگاه فکری، مفاهیمی چون «حقوق بشر»، «دموکراسی» و «مسئولیت جهانی» تنها زمانی معنا دارند که بتوانند در خدمت معامله‌ای بزرگ‌تر قرار گیرند. او می‌گوید: «ما برای آزادی نمی‌جنگیم، ما برای منافع خودمان می‌جنگیم» — جمله‌ای که به‌خوبی جوهر رئال‌پولیتیک پوپولیستی را خلاصه می‌کند.

ترامپ و نظم جهانی آینده

ترامپ در عمل ثابت کرده است که نظم جهانی قرن بیست‌ویکم دیگر بر پایه ارزش‌های مشترک نیست، بلکه بر مبنای شبکه‌ای از منافع شخصی‌سازی‌شده و پیمان‌های موقت قدرت عمل می‌کند. دوستی با پادشاهان عرب، بی‌تفاوتی نسبت به فاجعه یمن، حملات لفظی به متحدان اروپایی، و تمایل به سازش با پوتین و حتی روحانیت ایران، همه نشانه‌هایی از جهانی‌اند که در آن واقع‌گرایی به زبان پوپولیسم ترجمه شده است.

اگر در قرن بیستم، رئال‌پولیتیک ابزاری برای حفظ موازنه قدرت بود، در قرن بیست‌ویکم ترامپیستی بازگشت رئال‌پولیتیک، به ابزاری برای ساختن تصویر قدرت تبدیل شده است. او در سیاست بین‌الملل نه به دنبال ثبات، بلکه به دنبال دیده‌شدن است. و این همان چیزی است که دوران جدید را از گذشته جدا می‌کند: سیاست خارجی به صحنه‌ای برای رقابت در جذابیت سیاسی بدل شده است.

جمع‌بندی: بازگشت رئال‌پولیتیک و افول اخلاق در سیاست جهانی

تحلیل روندهای سیاسی قرن بیست‌ویکم نشان می‌دهد که رئال‌پولیتیک نه‌تنها بازگشته، بلکه شکل تازه‌ای به خود گرفته است؛ شکلی که با پوپولیسم و تبلیغات مدرن درهم‌تنیده و سیاست قدرت را به سطحی شخصی و نمایشی ارتقاء داده است. این بازگشت، از میراث بیسمارک آغاز شد، در دوران پسا-جنگ سرد با رویارویی میان آرمان‌گرایی و واقع‌گرایی، در پوتین و چین به شکل عمل‌گرایی مطلق درآمد و نهایتاً در ترامپ، نسخه‌ای پوپولیستی و رسانه‌ای یافت.

در مسیر بازگشت رئال‌پولیتیک، جهان شاهد افول اخلاق سیاسی بوده است. ارزش‌هایی که زمانی ستون نظم بین‌المللی محسوب می‌شدند — حقوق بشر، دموکراسی، همکاری چندجانبه — اکنون اغلب به ابزارهایی برای توجیه منافع ملی و نمایش قدرت بدل شده‌اند. ترامپ در دور دوم ریاست‌جمهوری، این تحول را به وضوح نمایان ساخته است: سیاست خارجی او، با تکیه بر دوستی با اعراب ثروتمند، مصالحه با روحانیت ایران، بی‌اعتنایی به حقوق بشر و نمایش صلح‌طلبانه، الگویی است از جهانی که قدرت و تصویر، جایگزین ارزش و اخلاق شده‌اند.

این وضعیت دو پیامد مهم دارد:

  1. بازتعریف نظم جهانی: دیگر نمی‌توان نظم بین‌الملل را صرفاً با قواعد و ارزش‌های جهانی توضیح داد. قدرت به‌عنوان ابزار اصلی تعامل، و منافع شخصی یا ملی به‌عنوان محور تصمیم‌گیری، معیار اصلی سیاست‌ها هستند. این بدان معناست که کشورها و رهبران، به جای پایبندی به اصول ثابت، هرگونه توافق و اتحاد را موقت و مشروط در نظر می‌گیرند.
  2. ظهور رئال‌پولیتیک پوپولیستی: ترامپ نشان داده است که واقع‌گرایی می‌تواند با پوپولیسم ترکیب شود و سیاست خارجی را نه تنها به عرصه تعامل میان دولت‌ها، بلکه به صحنه رقابت برای جذب نظر افکار عمومی و تقویت مشروعیت داخلی تبدیل کند. این پدیده، ریسک بی‌ثباتی را افزایش می‌دهد، چرا که تصمیمات مبتنی بر منافع فوری و تبلیغاتی، کمتر با ملاحظات بلندمدت هماهنگ هستند.

در مجموع، مسیر تاریخی از بیسمارک تا ترامپ نشان می‌دهد که در بازگشت رئال‌پولیتیک در قرن بیست‌ویکم از واقع‌گرایی سنتی به واقع‌گرایی نمایشی و پوپولیستی تغییر شکل داده است. این روند، هم فرصت‌ها و هم تهدیدهایی برای نظم جهانی ایجاد می‌کند: از یک سو، توانایی دولت‌ها در محافظت از منافع خود افزایش یافته است؛ از سوی دیگر، ثبات و اعتماد میان کشورها کاهش یافته و جهان با نوعی بی‌ثباتی سیستماتیک مواجه شده است.

بنابراین، بازگشت رئال‌پولیتیک را نمی‌توان صرفاً به عنوان پدیده‌ای تاریخی یا نظری تحلیل کرد؛ بلکه باید آن را به عنوان ویژگی محوری سیاست جهانی معاصر شناخت، الگویی که در آن اخلاق، غالباً قربانی مصلحت، تصویر و نمایش قدرت می‌شود. و ترامپ در دور دوم ریاست‌جمهوری خود، بهترین مثال زنده این تحول است: نمونه‌ای که نشان می‌دهد رئال‌پولیتیک معاصر نه تنها واقع‌گرایانه، بلکه پوپولیستی و رسانه‌ای شده است.

RELATED ARTICLES

LEAVE A REPLY

Please enter your comment!
Please enter your name here

Most Popular

Recent Comments