اندیشه سیاسی مرتضی انصاری

تداوم فقه‌گرایی و غیبت علوم نوین

0
The Political Thought of Morteza Ansari
The Political Thought of Morteza Ansari

مقدمه

اندیشه سیاسی در جهان اسلام پس از افول صفویه، بیش از هر چیز به قلمرو فقه تقلیل یافت. در این دوره، نه تنها فلسفه سیاسی و کلام سیاسی به حاشیه رانده شد، بلکه هرگونه تلاش برای تکوین دانشی مستقل تحت عنوان «علوم سیاسی» یا «علوم اجتماعی» ناکام ماند. در چنین بستری، مرتضی انصاری (۱۲۱۴–۱۲۸۱ هـ.ق)، مشهور به «شیخ اعظم»، به‌عنوان یکی از برجسته‌ترین فقهای شیعه، نقشی تعیین‌کننده در تثبیت مرجعیت دینی و فقهی ایفا کرد. اندیشه سیاسی مرتضی انصاری همچون بسیاری از فقهای پیش و پس از او، در مدار فقه باقی ماند و سیاست به‌مثابه حوزه‌ای مستقل از دانش و تجربه بشری مجال بروز نیافت.

این مقاله با رویکردی انتقادی به بررسی اندیشه سیاسی مرتضی انصاری می‌پردازد. ابتدا زمینه تاریخی این اندیشه در ایران پس از صفویه تبیین می‌شود؛ سپس به زندگی علمی و جایگاه انصاری پرداخته و چارچوب سیاسی-فقهی او توضیح داده خواهد شد. در ادامه، نسبت او با فقهای پیشین، به‌ویژه صاحب جواهر، بررسی می‌شود. سپس پیامدهای تقلیل سیاست به فقه و نقش آن در بازداشتن تفکر ایرانی از نزج‌گیری رویکرد علمی نوین تحلیل خواهد شد. در پایان، با مروری بر میراث اندیشه انصاری، نقدی کلان بر جایگاه او در تاریخ اندیشه سیاسی شیعه ارائه می‌شود.

زمینه تاریخی: از صفویه تا قاجار

تاریخ اندیشه سیاسی در ایران پس از صفویه، شاهد چرخشی بنیادین بود. صفویه با رسمی‌کردن تشیع و پیوند دادن آن با دولت، فقه را از جایگاه یک دانش صرفاً دینی به دانشی با کارکرد سیاسی ارتقا داد (رضوی، ۱۳۸۴: ۲۵). از این زمان، فقه نه‌تنها وظیفه هدایت فردی و عبادی را برعهده گرفت، بلکه به ابزار مشروعیت‌بخشی به سلطنت نیز بدل شد.

اما همین فرایند، به تدریج به حاشیه‌رفتن فلسفه، کلام و علوم اجتماعی انجامید. اگر در قرون پیشین، فیلسوفانی چون فارابی و خواجه نصیرالدین طوسی به صورت مستقیم یا غیرمستقیم به نظریه سیاسی می‌پرداختند، از قرن یازدهم به بعد این جریان تضعیف شد. در عصر قاجار، یعنی هم‌زمان با مرتضی انصاری، این وضعیت به اوج رسید. اندیشه سیاسی در چارچوب اجتهاد فقهی محدود شد و مباحثی چون عدالت، قدرت، دولت و جامعه، عمدتاً از دریچه احکام شرعی دیده می‌شد (مدرسی طباطبایی، ۱۹۸۷: ۴۲).

زندگی علمی و جایگاه مرتضی انصاری

مرتضی انصاری در سال ۱۲۱۴ هـ.ق در دزفول متولد شد و پس از تحصیلات مقدماتی به عتبات رفت. او نزد استادانی برجسته چون شیخ علی کاشف‌الغطاء و صاحب جواهر دانش آموخت و به‌سرعت به عنوان یکی از چهره‌های برجسته حوزه نجف شناخته شد.

دو اثر اصلی او، یعنی المکاسب و الرسائل، قرن‌هاست که جزء متون اصلی دروس خارج فقه و اصول در حوزه‌های شیعه به شمار می‌آیند. اهمیت انصاری در تاریخ تشیع تنها به آثارش محدود نمی‌شود؛ بلکه او را می‌توان بنیان‌گذار نهاد مرجعیت مدرن شیعه دانست (مظفر، ۱۳۷۲: ۱۱۲). این نهاد، بعدها نقشی اساسی در تعامل دین و سیاست ایفا کرد.

اندیشه سیاسی مرتضی انصاری در چارچوب فقه

مرتضی انصاری سیاست را نه در مقام یک دانش مستقل، بلکه ذیل فقه بررسی می‌کند. او در بحث از ولایت فقیه، اختیارات فقیه را محدود به مواردی چون:

  1. ولایت بر صغار و مجانین،
  2. قضاوت و داوری،
  3. تصرف در امور حسبیه،

می‌داند (انصاری، ۱۳۷۵: ۴۵). برخلاف برخی فقهای متأخر که به ولایت مطلقه فقیه گرایش داشتند، انصاری نگاه محتاطانه‌ای داشت و تمایلی به گسترش دامنه اختیارات سیاسی فقیه نشان نداد.

با این حال، همین نگاه او نیز بر این پیش‌فرض استوار بود که تنها در پرتو فقه می‌توان درباره مشروعیت قدرت سخن گفت. در نتیجه، امکان طرح مفاهیمی چون دولت مدرن، جامعه مدنی یا قانون اساسی در اندیشه او اساساً فراهم نشد (کدیور، ۱۹۹۷: ۷۸).

نسبت مرتضی انصاری با صاحب جواهر و فقهای پیشین

برای درک بهتر جایگاه انصاری، باید او را در نسبت با صاحب جواهر (شیخ محمدحسن نجفی، ۱۲۰۰–۱۲۶۶ هـ.ق) دید. صاحب جواهر در اثر عظیم خود، جواهرالکلام، از ولایت عامه فقیه دفاع کرده و بر اختیارات گسترده او تأکید داشت (نجفی، ۱۳۶۷: ج۲۱، ص۳۹۷).

انصاری در مقایسه با استادش، محتاط‌تر بود. او اگرچه ولایت فقیه را در برخی عرصه‌ها پذیرفت، اما حاضر به توسعه بی‌حدوحصر آن نشد. در واقع، می‌توان گفت:

  • شباهت‌ها: هر دو سیاست را از دریچه فقه می‌دیدند.
  • تفاوت‌ها: صاحب جواهر به ولایت عامه تمایل داشت، اما انصاری دامنه ولایت را محدود کرد.

این اختلافات اگرچه در ظاهر جدی به نظر می‌رسد، اما از منظر کلان، هر دو اندیشمند در حصار فقه باقی ماندند و نتوانستند مبنای علمی یا فلسفی نوینی برای سیاست فراهم آورند (مدرسی طباطبایی، ۱۹۸۷: ۵۱).

تقلیل سیاست به فقه: پیامدهای فکری

یکی از نتایج مهم اندیشه انصاری، تثبیت فقه‌گرایی در سیاست بود. این تقلیل‌گرایی چند پیامد اساسی داشت:

  • فقدان نظریه سیاسی مستقل،
  • جایگزینی احکام شرعی به‌جای مفاهیم علوم سیاسی،
  • ناتوانی در پاسخ به پرسش‌های مدرن درباره قانون، آزادی، یا جامعه مدنی.

اگر فارابی در قرن چهارم هجری سیاست را در پرتو فلسفه می‌دید و خواجه نصیر تلاش می‌کرد اخلاق و سیاست را به هم پیوند دهد، انصاری و هم‌عصرانش تنها به احکام فقهی بسنده کردند (رحمانی، ۱۳۹۲: ۷۶).

مانع رشد رویکرد علمی نوین

تمرکز انصاری و هم‌عصرانش بر فقه، پیامدی فراتر از سیاست داشت: جلوگیری از نزج‌گیری رویکرد علمی نوین در ایران. در حالی‌که اروپا در قرن نوزدهم شاهد تولد رشته‌هایی چون جامعه‌شناسی (کنت)، علوم سیاسی (توکویل) و اقتصاد سیاسی (مارکس) بود، حوزه‌های علمی ایران همچنان در حصار اجتهاد فقهی گرفتار بودند (هوروویتز، ۱۹۹۶: ۲۲).

فقه‌گرایی مانع از آن شد که اندیشه‌ورزان ایرانی به پرسش‌های مدرن درباره قدرت، قانون و جامعه با رویکردی تجربی و علمی پاسخ دهند. نتیجه آن، شکاف عظیمی میان ایران و غرب در عرصه دانش‌های اجتماعی و سیاسی بود؛ شکافی که آثار آن تا امروز ادامه دارد.

نسبت اندیشه سیاسی انصاری با دولت قاجار

مرتضی انصاری در دوره‌ای می‌زیست که سلطنت قاجار با بحران مشروعیت و فشار قدرت‌های استعماری مواجه بود. با وجود این شرایط، انصاری از ورود مستقیم به سیاست اجتناب کرد. او هیچ‌گاه به صراحت سلطنت قاجار را تأیید نکرد، اما در عین حال نظریه‌ای بدیل نیز عرضه ننمود (کسروی، ۱۳۶۲: ۱۸۹).

این احتیاط سیاسی سبب شد که اندیشه او بیشتر به مدیریت درون‌حوزوی و مرجعیت دینی معطوف باشد تا نظریه‌پردازی در باب دولت. نقد اصلی این است که انصاری فرصت تاریخی برای طرح یک نظریه سیاسی نوین را از دست داد.

نوآوری‌ها و محدودیت‌های اندیشه سیاسی انصاری

انصاری در حوزه فقه و اصول نوآوری‌های بسیاری داشت، از جمله نظام‌مندکردن اصول عملیه. اما در عرصه سیاست، او از چارچوب فقهی فراتر نرفت. این محدودیت سبب شد که آثار او اگرچه برای حوزه‌های شیعه مرجع باشد، اما نتواند به گفت‌وگوی جهانی علوم سیاسی وارد شود (کدیور، ۱۹۹۷: ۸۲).

میراث اندیشه سیاسی مرتضی انصاری

میراث انصاری را می‌توان در دو سطح ارزیابی کرد:

  1. تأثیر مستقیم بر شاگردان و فقهای بعدی، مانند آخوند خراسانی و نائینی، که هرچند در مشروطه نقش سیاسی ایفا کردند، اما همچنان در مدار فقه باقی ماندند.
  2. تأثیر غیرمستقیم بر تثبیت فقه‌گرایی سیاسی در قرن نوزدهم و بیستم.

به این ترتیب، اگرچه انصاری بنیان‌گذار مرجعیت بود، اما از منظر اندیشه سیاسی، او بیش از آنکه نظریه‌پرداز باشد، یک فقیه نظام‌ساز در چارچوب سنتی بود.

نتیجه‌گیری

بررسی اندیشه سیاسی مرتضی انصاری نشان می‌دهد که پس از صفویه، فعالیت‌های فکری در ایران به فقه تقلیل یافت و انصاری از این قاعده مستثنی نبود. او سیاست را در چارچوب احکام فقهی فهمید و به‌جای نظریه‌پردازی کلان، بر مسائل خرد فقهی تمرکز کرد.

این تقلیل‌گرایی، از یک‌سو مانع تکوین فلسفه سیاسی مستقل در شیعه شد و از سوی دیگر، امکان رشد علوم نوین سیاسی و اجتماعی را از میان برد. نسبت انصاری با صاحب جواهر نیز نشان می‌دهد که حتی تفاوت‌های درونی فقها، در نهایت در حصار فقه باقی ماند.

بنابراین، اگرچه مرتضی انصاری در تاریخ فقه شیعه جایگاه عظیمی دارد، اما در تاریخ اندیشه سیاسی ایران بیشتر به‌عنوان نماد تداوم فقه‌گرایی و غیبت علوم نوین شناخته می‌شود. آینده پژوهش در این عرصه، نیازمند بازاندیشی نسبت میان فقه، فلسفه و علوم سیاسی است.

منابع پیشنهادی

  • انصاری، مرتضی (۱۳۷۵). المکاسب. قم: دفتر نشر اسلامی.
  • انصاری، مرتضی (۱۳۷۴). الرسائل. قم: دفتر نشر اسلامی.
  • رضوی، سید جعفر (۱۳۸۴). تاریخ اندیشه سیاسی در ایران. تهران: سمت.
  • رحمانی، محمد (۱۳۹۲). «سیاست در فقه شیعه». فصلنامه علوم سیاسی، ۵(۲): ۶۵–۸۵.
  • کسروی، احمد (۱۳۶۲). تاریخ مشروطه ایران. تهران: امیرکبیر.
  • کدیور، محسن (۱۹۹۷). نظریه‌های دولت در فقه شیعه. قم: نشر کویر.
  • مدرسی طباطبایی، حسین (۱۹۸۷). An Introduction to Shi’i Law. London: Ithaca Press.
  • مظفر، محمدرضا (۱۳۷۲). تاریخ فقه و اجتهاد. قم: دارالفکر.
  • نجفی، محمدحسن (۱۳۶۷). جواهرالکلام فی شرح شرایع الاسلام. قم: دارالکتب الاسلامیه.
  • Horowitz, Irving (1996). The Decomposition of Sociology. Oxford University Press.

LEAVE A REPLY

Please enter your comment!
Please enter your name here