مقدمه: بحران خاموش اعتماد در جهان بههمپیوسته
سرمایه اجتماعی حکومتها در عصر جهانیشدن بیش از هر زمان دیگری به مسئلهای محوری در تحلیل سیاست معاصر تبدیل شده است. در جهانی که مرزهای اقتصادی، فرهنگی و ارتباطی بهطور فزایندهای در هم تنیدهاند، رابطه میان دولتها و شهروندان دستخوش تغییرات عمیقی شده است؛ تغییراتی که اگرچه در ظاهر تدریجی و خاموش به نظر میرسند، اما در عمل پیامدهایی بنیادین برای مشروعیت سیاسی، ثبات حکمرانی و آینده نظمهای سیاسی به همراه دارند. یکی از مهمترین نشانههای این دگرگونی، فرسایش اعتماد سیاسی و تضعیف سرمایه اجتماعی نهادهای حکومتی در بسیاری از نقاط جهان است.
در دهههای گذشته، اعتماد عمومی به دولتها و نهادهای سیاسی بهعنوان نوعی «چسب اجتماعی» عمل میکرد؛ عاملی که مشارکت سیاسی را تسهیل مینمود، هزینههای حکمرانی را کاهش میداد و امکان سیاستگذاری مؤثر را فراهم میساخت. با این حال، امروزه شواهد متعددی نشان میدهد که این سرمایه نامرئی اما حیاتی در حال کاهش است. از افت مشارکت انتخاباتی گرفته تا گسترش بیاعتمادی به نهادهای رسمی، از افزایش اعتراضات اجتماعی تا رشد گفتمانهای ضدنخبگانی، همگی حکایت از آن دارند که شکاف میان دولت و جامعه در بسیاری از کشورها در حال عمیقتر شدن است. پرسش اساسی اینجاست: چرا سرمایه اجتماعی حکومتها در عصر جهانیشدن در حال تضعیف است؟
از یکسو، جهانیشدن فرصتهای بیسابقهای برای رشد اقتصادی، تبادل فرهنگی و دسترسی به اطلاعات فراهم کرده است؛ اما از سوی دیگر، پیامدهای ناخواستهای نیز به همراه داشته که مستقیماً بر اعتماد سیاسی اثر گذاشتهاند. نابرابریهای اقتصادی فزاینده، احساس از دست رفتن کنترل ملی، پیچیدهتر شدن فرآیندهای تصمیمگیری و نقش پررنگ بازیگران فراملی، باعث شدهاند بسیاری از شهروندان دولتهای خود را ناتوان، دور از دسترس یا حتی بیتفاوت نسبت به مطالباتشان تلقی کنند. در چنین شرایطی، سرمایه اجتماعی که بر پایه اعتماد، هنجارهای مشترک و احساس تعلق بنا شده است، بهتدریج دچار فرسایش میشود.
از سوی دیگر، تحولات فناورانه و گسترش رسانههای دیجیتال، رابطه دولت و جامعه را شفافتر اما در عین حال شکنندهتر کردهاند. اگرچه دسترسی آزاد به اطلاعات میتواند به پاسخگویی بیشتر دولتها منجر شود، اما همزمان افشای ناکارآمدیها، فسادها و تناقضهای سیاستی، بدون وجود سازوکارهای مؤثر اعتمادساز، به تشدید بدبینی عمومی انجامیده است. به بیان دیگر، عصر جهانیشدن با پارادوکس آگاهی همراه شده است: شهروندان بیش از هر زمان دیگری میدانند، اما کمتر از گذشته اعتماد میکنند.
در این میان، کاهش سرمایه اجتماعی حکومتها صرفاً یک مسئله اجتماعی یا فرهنگی نیست، بلکه پیامدهای عمیق سیاسی دارد. فرسایش اعتماد سیاسی میتواند مشروعیت دولتها را تضعیف کند، زمینهساز بیثباتی سیاسی شود و فضا را برای ظهور گفتمانهای رادیکال، پوپولیستی و حتی اقتدارگرایانه فراهم آورد. هنگامی که پیوند اعتماد میان دولت و جامعه سست میشود، سیاست بهتدریج از عرصه گفتوگو و اجماع، به میدان تقابل، احساسات و بسیجهای کوتاهمدت تبدیل میگردد. بنابراین، درک رابطه میان سرمایه اجتماعی حکومتها در عصر جهانیشدن و تحولات سیاسی معاصر، برای تحلیل وضعیت کنونی و آینده سیاست جهانی ضروری است.
بر این اساس، مقاله حاضر میکوشد با نگاهی تحلیلی و میانرشتهای، به بررسی چگونگی دگرگونی سرمایه اجتماعی حکومتها در بستر جهانیشدن بپردازد و نشان دهد که چرا اعتماد سیاسی در بسیاری از جوامع در حال فرسایش است. ابتدا مفهوم سرمایه اجتماعی و اهمیت آن برای حکمرانی توضیح داده میشود؛ سپس تأثیرات ساختاری جهانیشدن بر رابطه دولت و جامعه مورد بررسی قرار میگیرد. در ادامه، مکانیسمهای اصلی کاهش اعتماد سیاسی و پیامدهای آن، از جمله افزایش پوپولیسم و گرایشهای اقتدارگرایانه، تحلیل خواهد شد. در نهایت، این پرسش مطرح میشود که آیا بازسازی اعتماد سیاسی در جهان جهانیشده ممکن است یا خیر.
به این ترتیب، این مقاله تلاش دارد پلی میان تحلیل آکادمیک و دغدغههای مخاطب عام برقرار کند؛ پلی که از خلال آن بتوان بحران سرمایه اجتماعی حکومتها را نهتنها بهعنوان یک مسئله نظری، بلکه بهمثابه یکی از کلیدیترین چالشهای سیاست در قرن بیستویکم فهم کرد.
سرمایه اجتماعی چیست و چرا برای حکومتها حیاتی است؟
برای درک اینکه چرا سرمایه اجتماعی حکومتها در عصر جهانیشدن با چالشهای جدی مواجه شده است، ابتدا باید خود مفهوم سرمایه اجتماعی و جایگاه آن در حکمرانی سیاسی را روشن کنیم. سرمایه اجتماعی، برخلاف سرمایه اقتصادی یا انسانی، ماهیتی نامرئی دارد؛ اما تأثیر آن بر کارکرد نهادهای سیاسی، ثبات اجتماعی و کیفیت حکمرانی کاملاً ملموس است. به بیان ساده، سرمایه اجتماعی مجموعهای از اعتماد، هنجارهای مشترک و شبکههای ارتباطی است که همکاری میان افراد و نهادها را امکانپذیر میسازد.
تعریف سرمایه اجتماعی از دیدگاه کلاسیک و معاصر
در ادبیات علوم اجتماعی، سرمایه اجتماعی تعاریف متنوعی دارد، اما تقریباً همه آنها بر نقش اعتماد و همکاری تأکید میکنند. رویکردهای کلاسیک این مفهوم را بهعنوان منبعی برای تسهیل کنش جمعی معرفی کردهاند؛ به این معنا که هرچه سطح اعتماد و هنجارهای مشترک در یک جامعه بالاتر باشد، هزینههای تعامل اجتماعی کاهش یافته و امکان حل مسائل جمعی افزایش مییابد. در این چارچوب، سرمایه اجتماعی نهتنها در سطح روابط فردی، بلکه در سطح نهادهای سیاسی نیز معنا پیدا میکند.
در رویکردهای معاصر، سرمایه اجتماعی فراتر از روابط میان شهروندان تعریف میشود و به رابطه میان دولت و جامعه نیز تسری مییابد. در این نگاه، اعتماد به نهادهای رسمی، پذیرش قواعد بازی سیاسی و باور به عادلانهبودن فرآیندهای تصمیمگیری، اجزای کلیدی سرمایه اجتماعی حکومتها محسوب میشوند. به همین دلیل، سرمایه اجتماعی دیگر صرفاً یک مفهوم جامعهشناختی نیست، بلکه به یکی از متغیرهای اصلی تحلیل حکمرانی و سیاست عمومی تبدیل شده است.
سرمایه اجتماعی حکومتها: از اعتماد سیاسی تا مشروعیت
وقتی از سرمایه اجتماعی حکومتها سخن میگوییم، در واقع به سطح اعتماد سیاسی اشاره داریم؛ یعنی میزانی که شهروندان به دولت، نهادهای قانونگذاری، دستگاههای اجرایی و کلیت نظام سیاسی اعتماد دارند. این نوع اعتماد، نقشی اساسی در شکلگیری مشروعیت سیاسی ایفا میکند. حکومتی که از سرمایه اجتماعی بالایی برخوردار است، حتی در شرایط بحران، از حمایت نسبی شهروندان بهرهمند میشود و میتواند تصمیمهای دشوار را با هزینه اجتماعی کمتری اجرا کند.
در مقابل، کاهش سرمایه اجتماعی بهسرعت خود را در قالب تردید نسبت به نیتها و تواناییهای دولت نشان میدهد. در چنین وضعیتی، هر سیاست جدید با سوءظن مواجه میشود و شهروندان تمایل کمتری به همکاری با نهادهای رسمی دارند. به همین دلیل، فرسایش اعتماد سیاسی نهتنها مشروعیت حکومت را تضعیف میکند، بلکه کارآمدی آن را نیز کاهش میدهد. حتی بهترین سیاستها، بدون پشتوانه اعتماد عمومی، با مقاومت اجتماعی یا بیتفاوتی مواجه خواهند شد.
چرا سرمایه اجتماعی برای حکمرانی کارآمد ضروری است؟
اهمیت سرمایه اجتماعی حکومتها را میتوان در چند سطح توضیح داد. نخست، سرمایه اجتماعی هزینههای حکمرانی را کاهش میدهد. وقتی اعتماد وجود دارد، دولتها نیازی به استفاده گسترده از ابزارهای کنترلی و اجبارآمیز ندارند و اجرای قوانین با پذیرش داوطلبانه شهروندان همراه میشود. دوم، سرمایه اجتماعی مشارکت سیاسی را تقویت میکند؛ شهروندانی که به نظام سیاسی اعتماد دارند، بیشتر در انتخابات، گفتوگوهای عمومی و فعالیتهای مدنی مشارکت میکنند.
علاوه بر این، سرمایه اجتماعی نقش مهمی در مدیریت بحرانها ایفا میکند. تجربه بحرانهای جهانی نشان داده است که حکومتهایی با سطح بالاتر اعتماد عمومی، توانستهاند واکنشهای هماهنگتر و مؤثرتری نشان دهند. در مقابل، در جوامعی که اعتماد سیاسی تضعیف شده است، بحرانها اغلب به تشدید شکافهای اجتماعی و سیاسی منجر میشوند. از این منظر، سرمایه اجتماعی نهتنها یک مزیت، بلکه پیششرط حکمرانی پایدار محسوب میشود.
پیوند سرمایه اجتماعی با جهانیشدن
با این حال، مسئله اصلی این است که سرمایه اجتماعی حکومتها در عصر جهانیشدن در بستری کاملاً متفاوت از گذشته شکل میگیرد. جهانیشدن ساختارهای سنتی قدرت، حاکمیت و مسئولیتپذیری را دگرگون کرده و همین امر، رابطه اعتماد میان دولت و جامعه را پیچیدهتر ساخته است. شهروندان از دولتهای خود انتظار پاسخگویی به مسائل جهانی دارند، در حالی که ابزارهای دولتها عمدتاً ملی باقی ماندهاند. این شکاف میان انتظار و توانایی، یکی از عوامل اصلی فرسایش اعتماد سیاسی در دوران معاصر است.
در نتیجه، پیش از آنکه به بررسی دقیق نقش جهانیشدن در تضعیف سرمایه اجتماعی بپردازیم، باید بپذیریم که سرمایه اجتماعی حکومتها نه یک متغیر ثابت، بلکه پدیدهای پویا و وابسته به شرایط ساختاری، اقتصادی و سیاسی است. در بخش بعدی، بهطور مشخص بررسی خواهیم کرد که جهانیشدن چگونه این شرایط را دگرگون کرده و چه پیامدهایی برای رابطه دولت و جامعه به همراه داشته است.
جهانیشدن چگونه رابطه دولت و جامعه را دگرگون کرد؟
برای فهم چرایی تضعیف سرمایه اجتماعی حکومتها در عصر جهانیشدن، لازم است ابتدا به این پرسش پاسخ دهیم که جهانیشدن چگونه الگوی سنتی رابطه میان دولت و جامعه را تغییر داده است. در حالی که دولت–ملتها برای دههها چارچوب اصلی حکمرانی سیاسی را شکل میدادند، جهانیشدن بهتدریج این چارچوب را با چالشهای ساختاری مواجه کرده است. این دگرگونی نه بهصورت ناگهانی، بلکه از طریق مجموعهای از تغییرات اقتصادی، سیاسی و فناورانه رخ داده که در مجموع، انتظارات شهروندان از دولت و توانایی دولتها برای پاسخگویی به این انتظارات را از یکدیگر جدا کردهاند.
جهانیشدن فراتر از اقتصاد
اگرچه جهانیشدن اغلب با تجارت آزاد، جریان سرمایه و بازارهای جهانی شناخته میشود، اما تأثیرات آن بسیار فراتر از حوزه اقتصاد است. جهانیشدن فرهنگی، سیاسی و ارتباطی، مرزهای سنتی میان جوامع را کمرنگ کرده و الگوهای جدیدی از هویت، مشارکت و مطالبهگری به وجود آورده است. شهروندان امروز خود را نهتنها عضوی از یک جامعه ملی، بلکه بخشی از شبکهای جهانی میبینند که در آن ایدهها، ارزشها و مطالبات بهسرعت جابهجا میشوند.
در چنین فضایی، دولتها دیگر تنها مرجع شکلدهی به انتظارات شهروندان نیستند. رسانههای فراملی، شبکههای اجتماعی و سازمانهای بینالمللی نقش فزایندهای در تعریف «آنچه ممکن و مطلوب است» ایفا میکنند. نتیجه آن است که معیارهای قضاوت شهروندان درباره عملکرد دولتها جهانیتر شده، اما ابزارهای پاسخگویی دولتها همچنان عمدتاً در سطح ملی باقی ماندهاند. این عدم توازن، یکی از نخستین شکافهایی است که به تضعیف اعتماد سیاسی منجر میشود.
تضعیف دولت–ملت در عصر شبکهها
یکی از مهمترین پیامدهای جهانیشدن، تضعیف نسبی دولت–ملت بهعنوان بازیگر انحصاری سیاست است. ظهور شرکتهای فراملی، نهادهای مالی بینالمللی و رژیمهای حکمرانی جهانی، بخشی از اختیارات سنتی دولتها را محدود کرده است. بسیاری از تصمیمهای کلان اقتصادی، زیستمحیطی یا حتی بهداشتی، دیگر صرفاً در چارچوب مرزهای ملی اتخاذ نمیشوند و این امر، مسئولیتپذیری دولتها را در نگاه شهروندان مبهم میسازد.
از سوی دیگر، عصر شبکهها باعث شده است شهروندان بهصورت مستقیم با تحولات جهانی درگیر شوند. بحرانهای اقتصادی در یک نقطه از جهان، بهسرعت بر زندگی روزمره مردم در نقاط دیگر تأثیر میگذارد. با این حال، هنگامی که پیامدهای منفی این تحولات بروز میکند، دولتهای ملی نخستین نهادهایی هستند که مورد مطالبه یا سرزنش قرار میگیرند؛ حتی اگر نقش تعیینکنندهای در شکلگیری آن بحران نداشته باشند. این وضعیت، بهتدریج سرمایه اجتماعی حکومتها را فرسوده میکند، زیرا شهروندان دولتها را مسئول مسائلی میدانند که فراتر از کنترل آنهاست.
تغییر انتظارات شهروندان و بحران پاسخگویی
در نتیجه جهانیشدن، انتظارات شهروندان از دولتها بهطور قابلتوجهی افزایش یافته است. مردم انتظار دارند دولتها همزمان رشد اقتصادی، عدالت اجتماعی، امنیت، حفاظت از محیط زیست و حضور مؤثر در عرصه جهانی را تضمین کنند. با این حال، محدودیت منابع، فشارهای بینالمللی و رقابتهای جهانی، ظرفیت دولتها برای تحقق همه این اهداف را کاهش داده است. این شکاف میان انتظارات فزاینده و توانایی محدود، یکی از عوامل کلیدی فرسایش اعتماد سیاسی به شمار میرود.
علاوه بر این، فرآیندهای تصمیمگیری در جهان جهانیشده پیچیدهتر و غیرشفافتر شدهاند. توافقهای بینالمللی، مقررات فراملی و سیاستگذاریهای چندسطحی، فهم اینکه «چه کسی تصمیم میگیرد» را برای شهروندان دشوار کرده است. هنگامی که مسیر تصمیمگیری نامشخص باشد، پاسخگویی نیز تضعیف میشود و در نتیجه، اعتماد عمومی آسیب میبیند.
نقش رسانهها و فضای اطلاعاتی جهانی
نمیتوان از تأثیر جهانیشدن بر رابطه دولت و جامعه سخن گفت و نقش رسانهها و فناوریهای ارتباطی را نادیده گرفت. دسترسی گسترده به اطلاعات، اگرچه میتواند ابزار نظارت اجتماعی و تقویت شفافیت باشد، اما در غیاب سرمایه اجتماعی قوی، اغلب به تشدید بدبینی منجر میشود. افشای مداوم ناکارآمدیها و فسادها، بدون ارائه روایتهای قابل اعتماد از اصلاح و پاسخگویی، این تصور را تقویت میکند که نهادهای سیاسی اساساً غیرقابل اعتمادند.
در چنین فضایی، رابطه دولت و جامعه از یک تعامل مبتنی بر اعتماد نسبی، به رابطهای مبتنی بر تردید و مطالبه دائمی تبدیل میشود. این تغییر، اگرچه میتواند در کوتاهمدت فشار برای اصلاحات ایجاد کند، اما در بلندمدت، سرمایه اجتماعی حکومتها در عصر جهانیشدن را با خطر فرسایش عمیق مواجه میسازد.
بهطور کلی، جهانیشدن نهتنها ساختارهای اقتصادی، بلکه بنیانهای رابطه سیاسی میان دولت و جامعه را دگرگون کرده است. تضعیف دولت–ملت، افزایش انتظارات شهروندان، پیچیدگی فرآیندهای تصمیمگیری و تحول فضای اطلاعاتی، همگی در کنار هم شرایطی را ایجاد کردهاند که در آن اعتماد سیاسی بهسختی بازتولید میشود. این شرایط، زمینهساز مرحله بعدی بحران است: کاهش ملموس اعتماد به نهادهای رسمی و بروز نشانههای آشکار فرسایش سرمایه اجتماعی؛ موضوعی که در بخش بعدی بهطور دقیقتر به آن پرداخته خواهد شد.
فرسایش اعتماد سیاسی: ابعاد و نشانهها
پس از بررسی تأثیرات ساختاری جهانیشدن بر رابطه دولت و جامعه، اکنون میتوان بهصورت ملموستری دید که سرمایه اجتماعی حکومتها در عصر جهانیشدن چگونه در حال تضعیف است. فرسایش اعتماد سیاسی پدیدهای انتزاعی یا صرفاً نظری نیست؛ بلکه مجموعهای از نشانههای عینی و قابل مشاهده دارد که در بسیاری از نظامهای سیاسی، با شدتها و اشکال متفاوت، بروز یافته است. این نشانهها نهتنها رفتار سیاسی شهروندان را تغییر دادهاند، بلکه الگوی حکمرانی دولتها را نیز تحت تأثیر قرار دادهاند.
کاهش اعتماد به نهادهای رسمی
یکی از بارزترین ابعاد فرسایش اعتماد سیاسی، کاهش اعتماد عمومی به نهادهای رسمی است. پارلمانها، احزاب سیاسی، دولتها و حتی دستگاههای قضایی، در بسیاری از کشورها با بحران اعتبار مواجه شدهاند. شهروندان به طور فزایندهای این نهادها را نماینده منافع خود نمیدانند و آنها را گرفتار منطقهای بوروکراتیک، منافع گروههای خاص یا فشارهای خارجی تلقی میکنند. در چنین شرایطی، سرمایه اجتماعی حکومتها بهتدریج تحلیل میرود، زیرا اعتماد نهادی یکی از ستونهای اصلی آن به شمار میآید.
علاوه بر این، کاهش اعتماد به نهادهای رسمی اغلب با بیاعتمادی به فرآیندهای سیاسی همراه میشود. حتی زمانی که سازوکارهای قانونی و انتخاباتی بهطور رسمی پابرجا هستند، شهروندان ممکن است نسبت به کارآمدی یا عادلانهبودن آنها تردید داشته باشند. این تردید، مشارکت سیاسی را تضعیف کرده و به احساس بیتأثیری در تصمیمگیریهای کلان دامن میزند.
شکاف دولت–ملت و بحران نمایندگی
در ادامه، یکی دیگر از نشانههای مهم فرسایش اعتماد سیاسی، تعمیق شکاف میان دولت و ملت است. جهانیشدن، با پیچیدهتر کردن ساختار قدرت و تصمیمگیری، باعث شده بسیاری از شهروندان احساس کنند که صدای آنها در فرآیند سیاستگذاری شنیده نمیشود. این بحران نمایندگی زمانی تشدید میشود که سیاستهای اتخاذشده در سطح ملی، بهعنوان نتیجه فشارهای بینالمللی یا الزامات فراملی درک شوند، نه حاصل اراده عمومی.
در چنین فضایی، دولتها اغلب بهعنوان واسطههایی دیده میشوند که بیش از آنکه نماینده جامعه باشند، مجری تصمیمهای بیرونیاند. این برداشت، حتی اگر همیشه دقیق نباشد، تأثیر عمیقی بر سرمایه اجتماعی حکومتها میگذارد. هنگامی که شهروندان احساس کنند دولت دیگر بازتابدهنده منافع و هویت جمعی آنها نیست، اعتماد سیاسی جای خود را به بیگانگی سیاسی میدهد.
تغییر الگوهای مشارکت سیاسی
فرسایش اعتماد سیاسی همچنین خود را در تغییر الگوهای مشارکت سیاسی نشان میدهد. از یکسو، کاهش مشارکت در انتخابات و بیعلاقگی به فعالیتهای حزبی بهعنوان نشانههای کلاسیک این روند شناخته میشوند. شهروندانی که به نهادهای سیاسی اعتماد ندارند، انگیزهای برای مشارکت در سازوکارهای رسمی نمیبینند. از سوی دیگر، این کاهش مشارکت الزاماً به معنای انفعال کامل نیست، بلکه اغلب با ظهور اشکال غیررسمی و گاه رادیکال مشارکت همراه میشود.
اعتراضات خیابانی، جنبشهای اجتماعی کوتاهمدت و بسیجهای مبتنی بر شبکههای اجتماعی، نمونههایی از این تغییر الگو هستند. اگرچه این اشکال مشارکت میتوانند بیانگر پویایی جامعه مدنی باشند، اما در عین حال نشاندهنده کاهش اعتماد به کانالهای رسمی سیاست نیز هستند. به بیان دیگر، شهروندان به جای کار از درون نهادها، به کنشهای بیرون از آنها روی میآورند؛ وضعیتی که سرمایه اجتماعی حکومتها را بیش از پیش تحت فشار قرار میدهد.
بیثباتی سیاسی و افزایش سیاستهای واکنشی
یکی دیگر از پیامدهای ملموس فرسایش اعتماد سیاسی، افزایش بیثباتی سیاسی است. دولتهایی که با سطح پایینی از سرمایه اجتماعی مواجهاند، اغلب ناچار میشوند سیاستهای کوتاهمدت و واکنشی اتخاذ کنند تا نارضایتی عمومی را مهار کنند. این سیاستها ممکن است در کوتاهمدت آرامش نسبی ایجاد کنند، اما در بلندمدت به تضعیف بیشتر اعتماد میانجامند، زیرا فاقد چشمانداز پایدار و اجماع اجتماعی هستند.
در چنین شرایطی، سیاستگذاری از فرآیندی مبتنی بر برنامهریزی بلندمدت، به مدیریتی مبتنی بر بحران تبدیل میشود. این تغییر، چرخهای معیوب ایجاد میکند: کاهش اعتماد سیاسی منجر به سیاستهای ناپایدار میشود و این سیاستها به نوبه خود اعتماد عمومی را بیشتر فرسایش میدهند. نتیجه نهایی، تضعیف روزافزون سرمایه اجتماعی حکومتها در عصر جهانیشدن است.
بهطور کلی، فرسایش اعتماد سیاسی را میتوان از خلال مجموعهای از نشانههای بههمپیوسته مشاهده کرد: کاهش اعتماد به نهادهای رسمی، تعمیق شکاف دولت–ملت، تغییر الگوهای مشارکت سیاسی و افزایش بیثباتی و سیاستهای واکنشی. این نشانهها نشان میدهند که بحران سرمایه اجتماعی حکومتها صرفاً یک مسئله نظری نیست، بلکه واقعیتی عینی است که پیامدهای آن در عرصه سیاست روزمره آشکار شده است. در بخش بعدی، بهطور دقیقتر بررسی خواهیم کرد که چه مکانیسمهایی در بستر جهانیشدن، این فرسایش اعتماد را تشدید میکنند و چگونه این فرآیند به یکی از چالشهای اصلی حکمرانی معاصر تبدیل شده است.
مکانیسمهای جهانیشدن در تضعیف سرمایه اجتماعی
کاهش سرمایه اجتماعی حکومتها در عصر جهانیشدن تنها نتیجه تصادفی تغییرات نیست، بلکه محصول چندین مکانیسم ساختاری و رفتاری است که بهتدریج اعتماد سیاسی را فرسوده میکنند. این مکانیسمها بهطور مستقیم با تحولات اقتصادی، اجتماعی و فناورانه جهانیشدن مرتبطاند و نشان میدهند که چرا دولتها در بسیاری از کشورها با بحران مشروعیت و اعتماد مواجه شدهاند. در ادامه، مهمترین این مکانیسمها را بررسی میکنیم.
نابرابری اقتصادی و احساس بیعدالتی
یکی از برجستهترین مکانیسمها، افزایش نابرابری اقتصادی در سطح جهانی است. جهانیشدن فرصتهای گستردهای برای رشد اقتصادی ایجاد کرده، اما مزایای آن بهطور نامساوی توزیع شدهاند. گروهی از شهروندان در موقعیت برندگان قرار گرفته و ثروت و فرصت بیشتری کسب کردهاند، در حالی که گروههای دیگر بازنده محسوب میشوند. این نابرابری نهتنها احساس بیعدالتی را تشدید میکند، بلکه اعتماد سیاسی به نهادهای دولتی و سرمایه اجتماعی حکومتها را به طور مستقیم کاهش میدهد. وقتی شهروندان احساس کنند که دولت از حقوق یا رفاه آنها حمایت نمیکند، سرمایه اجتماعی بهتدریج تحلیل میرود و شکاف دولت–ملت عمیقتر میشود.
شفافیت، اطلاعات و پارادوکس آگاهی
یکی دیگر از مکانیسمهای کلیدی، تحول در دسترسی به اطلاعات است. جهانیشدن و فناوریهای نوین، دسترسی شهروندان به اطلاعات را بیسابقه کرده است. این تحول، اگرچه میتواند به پاسخگویی بیشتر دولتها منجر شود، اما در نبود سرمایه اجتماعی قوی، اغلب اثر معکوس دارد. افشای ناکارآمدیها، فسادها و تناقضهای سیاستی، بدون ارائه راهکارهای شفاف و قابل اعتماد، بدبینی عمومی را تشدید میکند. به عبارت دیگر، پارادوکس آگاهی بهوجود میآید: شهروندان بیشتر میدانند، اما کمتر اعتماد میکنند.
محدودیت اختیارات دولتها در سیاستگذاری ملی
جهانیشدن محدودیتهای ساختاری جدیدی برای دولتها ایجاد کرده است. تصمیمهای کلان اقتصادی، زیستمحیطی و بهداشتی غالباً در سطح فراملی یا تحت تأثیر بازیگران خارجی گرفته میشوند. این محدودیتها باعث میشوند که شهروندان دولتهای خود را ناکارآمد یا ناتوان در پاسخگویی به مشکلات ببینند، حتی اگر دولتها در واقع قدرت محدودی داشته باشند. این وضعیت، سرمایه اجتماعی حکومتها را مستقیماً تحت فشار قرار میدهد و به افزایش بدبینی سیاسی منجر میشود.
پیچیدگی نهادهای بینالمللی و فقدان شفافیت
نهادهای بینالمللی و توافقات جهانی، اگرچه برای مدیریت چالشهای جهانی ضروری هستند، اما فهم آنها برای شهروندان دشوار است. عدم شفافیت در تصمیمگیریهای چندسطحی، کاهش احساس پاسخگویی و کنترل عمومی، و پیچیدگی فرآیندهای سیاستگذاری، زمینه کاهش اعتماد را فراهم میکند. در نتیجه، سرمایه اجتماعی حکومتها تحت فشار قرار میگیرد و شکاف میان دولت و ملت بیشتر میشود.
تغییر هنجارها و انتظارات اجتماعی
در نهایت، جهانیشدن باعث تغییر هنجارها و انتظارات شهروندان شده است. مردم انتظار دارند دولتها نه تنها مسائل ملی، بلکه چالشهای جهانی را نیز مدیریت کنند و در برابر تغییرات سریع اجتماعی، اقتصادی و محیطی پاسخگو باشند. این افزایش انتظارات در کنار محدودیتهای واقعی، اعتماد سیاسی را تضعیف میکند و بهتدریج سرمایه اجتماعی حکومتها کاهش مییابد.
در مجموع مکانیسمهای مختلف جهانیشدن، از نابرابری اقتصادی گرفته تا تغییر هنجارها و پیچیدگی نهادهای بینالمللی، همه به نحوی سرمایه اجتماعی حکومتها را تحت فشار قرار میدهند. در نبود راهکارهای مؤثر برای بازتولید اعتماد، این مکانیسمها فرایند فرسایش اعتماد سیاسی را تسریع میکنند و زمینه را برای ظهور گفتمانهای رادیکال، پوپولیستی و حتی اقتدارگرایانه فراهم میسازند. این موضوع، نقطه اتصال منطقی به بخش بعدی مقاله است: افزایش اقتدارگرایی و پیوند آن با پوپولیسم در وضعیت کاهش سرمایه اجتماعی.
افزایش اقتدارگرایی و پیوند آن با پوپولیسم در وضعیت کاهش سرمایه اجتماعی
همانطور که در بخشهای قبلی بررسی شد، جهانیشدن و مکانیسمهای آن باعث فرسایش اعتماد سیاسی و کاهش سرمایه اجتماعی حکومتها شدهاند. این کاهش سرمایه اجتماعی زمینه را برای ظهور انواع گفتمانهای سیاسی جدید فراهم میکند که در بسیاری از موارد به سمت پوپولیسم و گرایشهای اقتدارگرایانه متمایل میشوند. رابطه میان کاهش سرمایه اجتماعی، افزایش پوپولیسم و رشد اقتدارگرایی، پدیدهای پیچیده اما قابل تحلیل است.
خلأ اعتماد و زمینهسازی برای اقتدارگرایی
کاهش اعتماد سیاسی، نوعی خلأ مشروعیت در نظام حکمرانی ایجاد میکند. هنگامی که شهروندان دولتها را ناکارآمد یا غیرقابل اعتماد میبینند، ظرفیت دولت برای هدایت جامعه از طریق فرآیندهای دموکراتیک محدود میشود. در چنین شرایطی، دولتها اغلب به تمرکز قدرت و استفاده از ابزارهای اقتدارگرایانه روی میآورند تا از طریق کنترل بیشتر، نظم و ثبات را حفظ کنند. این نوع اقتدارگرایی، برخلاف مدل کلاسیک آن، بیشتر با مشروعیت موقتی و حمایت مستقیم مردم همراه است تا با قوانین نهادی و هنجارهای بلندمدت.
پوپولیسم بهعنوان پاسخ سیاسی به بحران سرمایه اجتماعی
پوپولیسم اغلب بهعنوان واکنشی به کاهش سرمایه اجتماعی و فرسایش اعتماد سیاسی ظهور میکند. رهبران پوپولیست خود را «صدای مردم» معرفی میکنند و ادعا میکنند که نخبگان و نهادهای رسمی از مطالبات واقعی جامعه غفلت کردهاند. این گفتمان، شکاف میان مردم و نخبگان را تشدید میکند و سرمایه اجتماعی را بیش از پیش تضعیف میکند. پوپولیسم، در چنین فضایی، مشروعیت سیاسی خود را بر پایه حمایت تودهای و نه اعتماد نهادی ایجاد میکند.
همافزایی پوپولیسم و اقتدارگرایی
یکی از ویژگیهای مهم روند کنونی، همافزایی پوپولیسم و اقتدارگرایی است. کاهش سرمایه اجتماعی باعث میشود که رهبران پوپولیست بتوانند با استفاده از حمایت عمومی، نهادهای نظارتی و کنترلکننده را تضعیف کنند و تمرکز قدرت را افزایش دهند. این فرآیند، حلقهای معیوب ایجاد میکند:
کاهش اعتماد → ظهور پوپولیسم → تمرکز قدرت → کاهش بیشتر اعتماد.
در نتیجه، سرمایه اجتماعی حکومتها بهطور فزایندهای تحلیل میرود و ثبات سیاسی به خطر میافتد.
جهانیشدن، سیاست ترس و بازتعریف دشمن
جهانیشدن، علاوه بر ایجاد فرصتهای اقتصادی و فرهنگی، نوعی ناامنی هویتی نیز به همراه آورده است. رهبران پوپولیست و اقتدارگرا از این وضعیت بهره میبرند و با بازتعریف «دیگری»—مهاجران، نهادهای بینالمللی یا حتی رسانهها—سیاست ترس را بهعنوان ابزار مشروعیتسازی به کار میگیرند. این تاکتیک، سرمایه اجتماعی باقیمانده را نیز کاهش میدهد، زیرا اعتماد میان دولت و شهروندان به بازتولید مثبت هویت جمعی و تعامل سازنده وابسته است.
پیامدهای بلندمدت: چرخه معیوب بیاعتمادی و اقتدار
فرسایش سرمایه اجتماعی، ظهور پوپولیسم و تمرکز اقتدار، یک چرخه معیوب ایجاد میکنند. این چرخه نه تنها مشروعیت بلندمدت حکومتها را تضعیف میکند، بلکه سیاستگذاری را کوتاهمدت و واکنشی میسازد. در این محیط، اعتماد سیاسی بازتولید نمیشود و سرمایه اجتماعی بیش از پیش تحلیل میرود. بنابراین، این چرخه معیوب، یکی از مهمترین تهدیدها برای ثبات، حکمرانی کارآمد و پاسخگویی دولتها در عصر جهانیشدن محسوب میشود.
بهطور خلاصه، کاهش سرمایه اجتماعی حکومتها زمینه را برای ظهور پوپولیسم و گرایشهای اقتدارگرایانه فراهم میکند. پوپولیسم، با بهرهگیری از حمایت تودهای و شکاف مردم–نخبگان، مشروعیت کوتاهمدت کسب میکند، در حالی که اعتماد نهادی کاهش مییابد. این روند، چرخهای معیوب ایجاد میکند که نه تنها فرسایش سرمایه اجتماعی را تشدید میکند، بلکه تهدیدی جدی برای ثبات سیاسی و حکمرانی پایدار در جهان معاصر به شمار میرود. این بخش، پل منطقی به بخش بعدی است که به بررسی پیامدهای فرسایش سرمایه اجتماعی و کاهش اعتماد سیاسی میپردازد.
آیا بازسازی اعتماد سیاسی ممکن است؟
با توجه به فرسایش سرمایه اجتماعی و کاهش اعتماد سیاسی که در بخشهای پیشین بررسی شد، پرسش اساسی این است که آیا در عصر جهانیشدن، بازسازی اعتماد میان دولت و شهروندان امکانپذیر است؟ پاسخ به این پرسش نیازمند نگاهی واقعبینانه است: در حالی که جهانیشدن محدودیتها و فشارهای ساختاری ایجاد کرده، نمونههای موفق نیز نشان میدهند که با رویکردهای هدفمند، سرمایه اجتماعی قابل تقویت است.
بازتعریف حکمرانی در عصر جهانیشدن
یکی از مؤثرترین راهکارها، بازتعریف حکمرانی و تمرکز بر حکمرانی مشارکتی و چندسطحی است. دولتها میتوانند با تقویت نهادهای محلی، ایجاد سازوکارهای مشارکتی و افزایش شفافیت در تصمیمگیری، فاصله میان شهروندان و قدرت را کاهش دهند. مشارکت واقعی مردم در طراحی سیاستها، موجب افزایش حس مالکیت بر تصمیمات جمعی میشود و سرمایه اجتماعی را بازتولید میکند. به عبارت دیگر، حکمرانی مشارکتی، پل میان اعتماد عمومی و کارآمدی دولتهاست.
شفافیت، پاسخگویی و ارتباطات مؤثر
شفافیت نهادی و پاسخگویی فعال یکی دیگر از ارکان بازسازی اعتماد است. دولتها باید نه تنها اطلاعات را در دسترس قرار دهند، بلکه فرآیندهای تصمیمگیری و نتایج اقدامات خود را به شکل قابل فهم برای شهروندان ارائه کنند. استفاده از فناوریهای نوین، سامانههای دیجیتال و رسانههای تعاملی میتواند به ایجاد ارتباط مستقیم و مستمر میان دولت و شهروندان کمک کند. این ارتباط، شکاف اطلاعاتی و بیاعتمادی را کاهش میدهد و سرمایه اجتماعی را تقویت میکند.
عدالت اجتماعی و کاهش نابرابری
یکی دیگر از عوامل کلیدی بازسازی اعتماد، مقابله با نابرابری و ارتقای عدالت اجتماعی است. سیاستهای حمایتی، بازتوزیع منابع و برنامههای رفاهی هدفمند، حس عدالت و تعلق شهروندان به جامعه و دولت را افزایش میدهد. وقتی مردم احساس کنند منافع جهانیشدن بهطور عادلانه تقسیم شده است، احتمال کاهش سرمایه اجتماعی کاهش یافته و اعتماد سیاسی بازتولید میشود.
تقویت سرمایه اجتماعی از پایین به بالا
بازسازی اعتماد سیاسی تنها از طریق اقدامات نهادهای دولتی امکانپذیر نیست؛ بلکه فعالیتهای مدنی و شبکههای اجتماعی محلی نقش اساسی دارند. تقویت سازمانهای جامعه مدنی، انجمنهای حرفهای و شبکههای داوطلبانه، باعث میشود اعتماد بین افراد و گروهها شکل گیرد و بهتدریج به اعتماد به نهادهای رسمی منتقل شود. این رویکرد، تقویت سرمایه اجتماعی از پایین به بالا و ایجاد پایداری بلندمدت را ممکن میسازد.
چشمانداز عملی و محدودیتها
با وجود راهکارهای فوق، بازسازی اعتماد در عصر جهانیشدن چالشبرانگیز است. محدودیتهای بینالمللی، فشارهای اقتصادی و پیچیدگی مسائل جهانی، همچنان نهادهای ملی را تحت فشار قرار میدهند. بنابراین، موفقیت در بازسازی سرمایه اجتماعی مستلزم ترکیبی از حکمرانی شفاف و مشارکتی، سیاستهای عدالتمحور و تقویت جامعه مدنی است. کشورهایی که این سه ضلع را به صورت همزمان تقویت کردهاند، توانستهاند بخشی از اعتماد ازدسترفته را بازسازی کنند و ثبات سیاسی نسبی خود را حفظ کنند.
در نهایت، بازسازی اعتماد سیاسی و تقویت سرمایه اجتماعی حکومتها در عصر جهانیشدن ممکن است، اما نیازمند استراتژیهای جامع، بلندمدت و چندبعدی است. شفافیت، پاسخگویی، مشارکت واقعی شهروندان، عدالت اجتماعی و فعالیتهای مدنی، همگی اجزای ضروری این فرآیند هستند. تنها با ترکیب این رویکردها است که میتوان چرخه معیوب کاهش اعتماد، ظهور پوپولیسم و گرایشهای اقتدارگرایانه را متوقف کرد و سرمایه اجتماعی را به سطحی قابل اتکا بازگرداند.
جمعبندی: آینده سرمایه اجتماعی حکومتها در جهان جهانیشده
در این مقاله، بررسی شد که سرمایه اجتماعی حکومتها در عصر جهانیشدن چگونه دستخوش تغییرات عمیق شده و چرا اعتماد سیاسی در بسیاری از کشورها در حال فرسایش است. از مفهوم سرمایه اجتماعی و اهمیت آن برای حکمرانی آغاز کردیم، سپس مکانیسمهای جهانیشدن را بررسی کردیم که به کاهش اعتماد سیاسی و تضعیف سرمایه اجتماعی منجر میشوند. فرسایش اعتماد سیاسی پیامدهای گستردهای دارد؛ از کاهش مشارکت سیاسی گرفته تا افزایش پوپولیسم، گرایشهای اقتدارگرایانه و بیثباتی سیاسی.
یکی از نکات کلیدی این مقاله، پیوند مستقیم میان کاهش سرمایه اجتماعی و ظهور پوپولیسم و اقتدارگرایی است. کاهش اعتماد سیاسی خلأ مشروعیت ایجاد میکند و رهبران پوپولیست از این خلأ برای کسب حمایت تودهای استفاده میکنند. این روند، چرخهای معیوب ایجاد میکند که سرمایه اجتماعی را بیش از پیش تحلیل میبرد و ثبات حکومتها را به خطر میاندازد.
با این حال، مقاله نشان داد که بازسازی اعتماد سیاسی ممکن است، اگرچه در عصر جهانیشدن چالشبرانگیز است. راهکارهای کلیدی شامل بازتعریف حکمرانی بهصورت مشارکتی، افزایش شفافیت و پاسخگویی، ارتقای عدالت اجتماعی و تقویت جامعه مدنی از پایین به بالا هستند. ترکیب این رویکردها میتواند چرخه معیوب کاهش اعتماد و افزایش پوپولیسم و اقتدارگرایی را متوقف کند و سرمایه اجتماعی را بازسازی نماید.
در نهایت، آینده سرمایه اجتماعی حکومتها به توانایی آنها در ایجاد اعتماد پایدار میان شهروندان بستگی دارد. جهانیشدن شرایط را پیچیدهتر کرده است، اما با سیاستگذاری هوشمند، شفاف و عدالتمحور، امکان حفظ و تقویت سرمایه اجتماعی وجود دارد. این سرمایه نه تنها پایهای برای حکمرانی پایدار و مشروع است، بلکه پیششرطی برای ثبات، توسعه و پاسخگویی در جهان بههمپیوسته امروز محسوب میشود.

