مقدمه
جمال عبدالناصر سیاستمدار برجستهی قرن بیستم، یکی از چهرههایی است که نام او با تحولات بزرگ جهان عرب و خاورمیانه گره خورده است. از انقلاب ۱۹۵۲ مصر تا ملیسازی کانال سوئز و شکلگیری جنبش عدم تعهد، ناصر نهتنها در کشور خود بلکه در سراسر جهان جهانسوم، به نمادی از استقلالخواهی، عدالت اجتماعی و مقاومت در برابر استعمار تبدیل شد. با این حال، در تحلیل جایگاه تاریخی او، همواره پرسشی بنیادین مطرح بوده است: آیا جمال عبدالناصر را باید یک اندیشمند سیاسی دانست که نظریهای منسجم دربارهی جهان عرب ارائه کرد، یا یک کنشگر سیاسی که با شور انقلابی بهدنبال تغییر نظم موجود بود؟ یا شاید او در نهایت، بیش از هر چیز، یک سیاستمدار عملگرا بود که اندیشه را در خدمت قدرت قرار داد؟
پاسخ به این پرسش تنها از رهگذر بررسی سیر زندگی، گفتار و کردار ناصر ممکن است. او در دورهای ظهور کرد که جهان عرب زیر سایهی استعمار، عقبماندگی اقتصادی و سلطهی نخبگان وابسته به غرب قرار داشت. ناصر در چنین فضایی از دل ارتش برخاست و توانست با تکیه بر نوعی ناسیونالیسم عربی و ایمان به عدالت اجتماعی، بخش بزرگی از تودههای مردم را با خود همراه کند. از سوی دیگر، او در میدان عمل سیاست، آزمونهای دشواری را پشت سر گذاشت؛ از ملیسازی کانال سوئز تا شکست تلخ در جنگ ۱۹۶۷. این تجربهها، از او چهرهای ساختند که همزمان مورد تحسین و نقد است: رهبری که آرمان داشت، اما در تحقق همهی آنها موفق نبود.
با این همه، تأثیر ناصر بر هویت سیاسی و فرهنگی خاورمیانه چنان عمیق است که نمیتوان او را صرفاً در قالب یک رهبر ملی محدود کرد. در واقع، بررسی ناصر بهعنوان اندیشمند، کنشگر و سیاستمدار، نهتنها بازتاب مسیر شخصی اوست، بلکه آینهای از تحولات جهان عرب در نیمهی دوم قرن بیستم نیز بهشمار میرود. هدف این مقاله، واکاوی همین وجوه سهگانه است تا نشان دهد چگونه جمال عبدالناصر سیاستمدار، میان اندیشه و عمل سیاسی پیوندی ویژه برقرار کرد و از خلال آن، میراثی ماندگار برای جهان عرب بر جای گذاشت.
زمینه تاریخی و شکلگیری شخصیت جمال عبدالناصر سیاستمدار
برای درک درست از اندیشه و کنش سیاسی ناصر، باید نخست به زمینهی تاریخی و اجتماعی مصر در نیمهی نخست قرن بیستم بازگشت. در آن زمان، مصر اگرچه از نظر حقوقی استقلال یافته بود، اما در عمل زیر نفوذ عمیق بریتانیا قرار داشت. سلطنت ملک فاروق، نماد نظامی فاسد و وابسته بود که فاصلهی زیادی با واقعیت زندگی اکثریت فقیر جامعه داشت. در چنین شرایطی، نسل جوانی از افسران ارتش شکل گرفت که از ناکارآمدی نظام سیاسی و وابستگی به قدرتهای خارجی خشمگین بودند. جمال عبدالناصر، فرزند طبقهای متوسط و برخاسته از شهر اسکندریه، یکی از همین افسران بود که تجربهی مستقیم فقر، نابرابری و تحقیر ملی را در سالهای جوانی خود چشید.
ناصر در ارتش با گروهی از همفکرانش، که بعدها به «افسران آزاد» مشهور شدند، شبکهای مخفی تشکیل داد. هدف آنها نهتنها براندازی سلطنت، بلکه بازسازی کامل ساختار سیاسی و اجتماعی مصر بود. تجربهی تلخ شکست ارتش مصر در جنگ ۱۹۴۸ با اسرائیل، نقطهی عطفی در شکلگیری شخصیت ناصر بود. او این شکست را نشانهای از فساد نظام سیاسی و بیکفایتی رهبری کشور دانست. از این رو، در ذهن او پیوندی میان آزادی ملی، عدالت اجتماعی و اصلاح ساختار قدرت شکل گرفت. در واقع، همین پیوند بعدتر به هستهی اصلی تفکر سیاسی و برنامهی عمل او تبدیل شد.
با پیروزی انقلاب ۲۳ ژوئیه ۱۹۵۲ و سقوط نظام سلطنتی، ناصر بهتدریج از یک افسر انقلابی به چهرهای ملی بدل شد. هرچند در ابتدا ژنرال محمد نجیب بهعنوان رئیس دولت شناخته میشد، اما ناصر بهزودی توانست با تکیه بر نفوذ شخصی و توان سازماندهی خود، زمام امور را به دست گیرد. از سوی دیگر، فضای عمومی جامعه مصر، که از دههها تحقیر و وابستگی خسته شده بود، آمادهی پذیرش رهبری تازه بود. ناصر بهخوبی دریافت که مشروعیت او نه صرفاً از قدرت نظامی، بلکه از پاسخگویی به مطالبات اجتماعی مردم برمیخیزد. به همین دلیل، او بلافاصله مجموعهای از اصلاحات اقتصادی و اجتماعی را آغاز کرد تا چهرهای متفاوت از دولت جدید ارائه دهد.
از منظر روانشناسی سیاسی، ناصر شخصیتی میانگرایانه داشت: از یکسو تمایل به نظم و کنترل، و از سوی دیگر، ایمان به آرمانهای جمعی. این دو وجه در دوران جوانی و خدمت در ارتش در او تقویت شدند. او در نوشتهها و سخنرانیهایش بارها از «کرامت ملی» و «عدالت اجتماعی» سخن گفت، اما این مفاهیم در ذهن او بیشتر جنبهی تجربی داشتند تا نظری. ناصر کمتر از زبان فلسفی یا تئوریک استفاده میکرد؛ او بهجای طرح مباحث نظری، تلاش میکرد معنای این مفاهیم را در میدان عمل سیاسی پیاده کند. به همین دلیل، از همان آغاز، نشانههای سیاستمداری عملگرا در رفتار او آشکار بود.
با این حال، مسیر ناصر از همان ابتدا خالی از چالش نبود. از یکسو، نیروهای محافظهکار و وابسته به سلطنت سابق، از اصلاحات او نگران بودند؛ از سوی دیگر، جریانهای اسلامگرا مانند اخوانالمسلمین، اهداف و شیوههای ناصر را مغایر با اصول خود میدانستند. با این وجود، ناصر با مهارتی قابل توجه توانست میان نیروهای مختلف تعادل برقرار کند و بهتدریج موقعیت خود را تثبیت نماید. او در سال ۱۹۵۴ رسماً نخستوزیر و دو سال بعد رئیسجمهور مصر شد. این آغاز دوران جدیدی در تاریخ خاورمیانه بود که در آن، جمال عبدالناصر سیاستمدار نه فقط بهعنوان رهبر مصر، بلکه بهمثابه چهرهای منطقهای و جهانی شناخته شد.
در نتیجه، میتوان گفت که شکلگیری شخصیت ناصر حاصل ترکیب سه عامل بود: تجربهی زیسته در جامعهای نابرابر، آموزههای انضباطی ارتش، و مواجههی مستقیم با ناکامیهای نظام سیاسی پیشین. این سه عامل، از او رهبری ساختند که عمل سیاسیاش از درون زندگی روزمره مردم تغذیه میکرد. از همین رو، بررسی سیر تاریخی زندگی او نشان میدهد که جمال عبدالناصر سیاستمدار نه محصول نظریه، بلکه نتیجهی عمل و تجربه بود — رهبری که پیش از آنکه سیاست را در کتابها بیابد، آن را در میدان واقعیت آموخت.
جمال عبدالناصر بهعنوان کنشگر سیاسی
با تثبیت موقعیت ناصر در رأس قدرت، مرحلهای تازه از حیات سیاسی او آغاز شد. اگرچه انقلاب ۱۹۵۲ بهظاهر پایان یک نظام کهنه بود، اما از دید ناصر، این انقلاب تنها نقطهی آغاز راهی طولانی برای بازسازی جامعهی مصر به شمار میرفت. او در این مسیر نه صرفاً به ادارهی کشور، بلکه به دگرگونی بنیادین ساختار قدرت در مصر و جهان عرب میاندیشید. از همینجا میتوان گفت که جمال عبدالناصر سیاستمدار، بیش از هر چیز، کنشگری سیاسی بود که اندیشهاش از دل عمل زاده میشد.
در نخستین سالهای زمامداری، ناصر با چالشهای جدی داخلی روبهرو بود. جامعهی مصر در آستانهی دههی ۱۹۵۰، با نابرابریهای طبقاتی شدید، نفوذ اقتصادی اشراف و حضور گستردهی سرمایهگذاران خارجی مواجه بود. او بهخوبی میدانست که انقلاب بدون عدالت اجتماعی معنایی ندارد. از اینرو، مجموعهای از اصلاحات ارضی و اقتصادی را آغاز کرد که هدف آن، شکستن قدرت زمینداران بزرگ و بازتوزیع ثروت میان طبقات پایینتر بود. این اقدامات اگرچه مخالفت طبقات مرفه را برانگیخت، اما در میان تودههای مردم، محبوبیت عظیمی برای ناصر به همراه داشت. در واقع، او توانست برای نخستین بار حس مشارکت در قدرت را به طبقات محروم منتقل کند.
در همین دوران، بحران کانال سوئز در سال ۱۹۵۶ رخ داد که نقطهی عطفی در زندگی سیاسی ناصر و در تاریخ خاورمیانه بود. ناصر با تصمیم تاریخی خود مبنی بر ملیسازی کانال سوئز، چالشی مستقیم علیه منافع استعماری بریتانیا و فرانسه ایجاد کرد. این اقدام، واکنشی بود به خروج ناگهانی آمریکا و انگلیس از طرح تأمین مالی سد اسوان، که ناصر آن را نشانهای از تحقیر ملی تلقی کرد. ملیسازی کانال، نهتنها جسورانهترین تصمیم او، بلکه لحظهای بود که ناصر را از رهبر ملی مصر به چهرهای قهرمانانه در جهان عرب بدل ساخت. هرچند حملهی نظامی مشترک بریتانیا، فرانسه و اسرائیل آغاز شد، اما مقاومت مصر و فشار بینالمللی، بهویژه از سوی شوروی و ایالات متحده، در نهایت موجب عقبنشینی متجاوزان گردید. این پیروزی سیاسی، جایگاه ناصر را بهعنوان رهبر جنبش ضداستعماری تثبیت کرد.
از سوی دیگر، ناصر توانست از این موفقیت برای گسترش نفوذ سیاسی خود در میان کشورهای عربی استفاده کند. او در سخنرانیهای خود، بارها بر ضرورت اتحاد عربی و رهایی از سلطهی غرب تأکید میکرد. این اندیشه بعدها در قالب «پانعربیسم» یا «ناصریسم» شناخته شد؛ جنبشی که هدف آن، وحدت سیاسی و اقتصادی کشورهای عربی بر پایهی استقلال، سوسیالیسم و عدالت بود. در سال ۱۹۵۸، این ایده در عمل با تأسیس جمهوری متحد عربی میان مصر و سوریه تحقق یافت، هرچند این اتحاد بیش از سه سال دوام نیاورد. با این حال، حتی شکست این تجربه نیز از جذابیت گفتمان ناصری در میان ملتهای عرب نکاست. ناصر با مهارت توانست احساس مشترک مظلومیت و امید را در جوامع عربی به نیروی سیاسی بدل کند.
در همین دوران، ناصر نقش فعالی در جنبش جهانی عدم تعهد ایفا کرد. او همراه با نهرو در هند و تیتو در یوگسلاوی، تلاش کرد تا میان دو بلوک قدرت شرق و غرب، راه سومی بیابد که استقلال کشورهای تازهآزادشده را تضمین کند. این سیاست نهتنها موقعیت بینالمللی مصر را تقویت کرد، بلکه نشان داد ناصر میکوشد سیاست خارجی خود را بر مبنای اصول اخلاقی و عدالتمحور بنا کند. از سوی دیگر، این جهتگیری موجب نزدیکی او با اتحاد شوروی شد و زمینهی گسترش نفوذ چپ در سیاست داخلی مصر را فراهم آورد.
با این همه، ناصر در مقام کنشگر سیاسی، همواره میان آرمان و واقعیت در نوسان بود. از یکسو، او خود را رهبر جهان عرب میدانست و بر آزادی فلسطین تأکید میکرد، اما از سوی دیگر، با دشواریهای اقتصادی و ساختاری کشورش روبهرو بود. در واقع، شکاف میان شعارهای وحدتطلبانه و واقعیتهای سیاسی، بزرگترین چالش جنبش ناصری بود. ناصر گاه در پیروی از ایدئولوژی پانعربی، تصمیماتی گرفت که هزینههای سنگینی برای مصر داشت، از جمله دخالت نظامی در یمن یا حمایت از جنبشهای مختلف در منطقه. این اقدامات، در کوتاهمدت جایگاه او را بهعنوان قهرمان عربی تثبیت کرد، اما در بلندمدت، فشار اقتصادی و نظامی بر مصر را افزایش داد.
با وجود این تضادها، ناصر در ذهن مردم عرب، نه بهعنوان سیاستمداری قدرتطلب، بلکه بهعنوان رهبر کنشگر و آرمانخواه باقی ماند. او توانست در عرصهی سیاست جهانی، از زبان مردم تحتستم سخن بگوید و الهامبخش نسل جدیدی از رهبران شود. حتی شکست مصر در جنگ ششروزهی ۱۹۶۷ نیز نتوانست جایگاه کاریزماتیک او را از میان ببرد. برعکس، استعفای موقت او پس از شکست و بازگشتش بهدنبال فشار گستردهی مردم، نشان داد که پیوند ناصر با جامعه صرفاً سیاسی نبود، بلکه عاطفی و تاریخی بود.
در نهایت، ناصر در مقام کنشگر سیاسی، توانست میان آرمانهای استقلال، عدالت و کرامت انسانی، پلی از عمل بسازد. او سیاست را میدان تجربه و تغییر میدانست، نه صرفاً نظریهپردازی. در همین معناست که میتوان گفت جمال عبدالناصر سیاستمدار، در اصل رهبر کنشگری بود که اندیشه را نه در کتاب، بلکه در میدان عمل و مبارزه جستوجو میکرد.
جمال عبدالناصر بهعنوان سیاستمدار و منازعه او با اسلامگرایان
با استقرار کامل قدرت در دستان ناصر پس از سال ۱۹۵۶، مرحلهی تازهای از تاریخ مصر آغاز شد؛ مرحلهای که در آن، جمال عبدالناصر سیاستمدار کوشید تا میان آرمانهای انقلاب و واقعیتهای حکمرانی تعادل برقرار کند. او که تا آن زمان چهرهای کاریزماتیک و انقلابی شناخته میشد، اینک در جایگاه رئیسجمهور قرار داشت و باید نشان میداد چگونه میتوان اصول آزادی، عدالت و استقلال را در قالب یک دولت مدرن پیاده کرد. این گذار از رهبری انقلابی به سیاستمداری حکومتی، مهمترین چالش فکری و عملی دوران او بود.
در عرصهی داخلی، ناصر سیاستی موسوم به «سوسیالیسم عربی» را پیش گرفت. او میکوشید با ترکیب مفاهیم عدالت اجتماعی و مالکیت عمومی با ارزشهای فرهنگی و دینی جامعه، مدلی بومی از توسعه ارائه کند. اصلاحات ارضی، ملیسازی صنایع بزرگ، گسترش آموزش عمومی و توسعهی خدمات اجتماعی، محورهای اصلی این سیاست بودند. در نتیجهی این اصلاحات، طبقات جدیدی از کارمندان و کارگران شکل گرفتند و فاصلهی میان روستا و شهر تا حدودی کاهش یافت. از سوی دیگر، دولت مرکزی مصر بیش از هر زمان دیگری قدرت گرفت و نظام اداری و بوروکراتیک گستردهای پدید آمد که در نوع خود یادآور دولتهای مدرن اروپایی بود.
اما همین گرایش به دولت مدرن و سکولار، به تضادی عمیق با جریانهای اسلامگرا، بهویژه «اخوانالمسلمین» انجامید. این اختلاف نهتنها سیاسی، بلکه فلسفی و معرفتی بود. اخوانالمسلمین از دههی ۱۹۲۰ به رهبری حسنالبنا، بر بازگشت به «حکومت اسلامی» و اجرای شریعت بهعنوان مبنای نظم سیاسی تأکید داشت. در مقابل، ناصر بهعنوان یک نظامی ملیگرا و متأثر از اندیشههای مدرنیستی قرن بیستم، دولت را نه تجلی دین، بلکه ابزار تحقق عدالت اجتماعی و استقلال ملی میدانست. از دید او، دولت باید سکولار باشد تا بتواند همهی شهروندان را بدون تمایز دینی یا مذهبی دربر گیرد. به همین دلیل، او مشروعیت سیاسی را از «مردم» میگرفت، نه از شریعت یا نهاد دین.
از سوی دیگر، در حالی که اسلامگرایان نظم سنتی را بر اساس فرمان الهی و پیروی از نصوص دینی تعریف میکردند، ناصر به عقلانیت مدرن و برنامهریزی علمی برای توسعه باور داشت. او از مفاهیمی چون «پیشرفت»، «صنعتگرایی» و «آموزش مدرن» بهعنوان ابزارهای نجات امت عربی یاد میکرد. در نتیجه، از نظر فکری، فاصلهی میان دو جریان بهشدت افزایش یافت: یکی ریشه در گذشتهی سنتی داشت و دیگری به آیندهای مدرن مینگریست. این اختلاف معرفتی بهتدریج رنگ سیاسی گرفت. اخوانالمسلمین که در آغاز از انقلاب ۱۹۵۲ حمایت کرده بودند، بهزودی دریافتند که ناصر قصد ندارد دولت اسلامی مورد نظر آنان را بنا کند، بلکه در پی ایجاد دولت ملی مدرن است.
ناصر نیز از جانب خود، نسبت به دخالت دین در سیاست هشدار میداد. او در یکی از سخنرانیهای معروف خود، با لحنی طنزآمیز گفت:
«آنان میگویند باید زنان را مجبور کنیم که حجاب بپوشند. من از رهبرشان پرسیدم: آیا شما میتوانید دختر خود را مجبور به حجاب کنید؟ گفت: نه. پس چگونه میخواهید همهی زنان مصر را وادار کنید؟»
این سخن، بهخوبی شکاف عمیق میان نگاه اجتماعی ناصر و دیدگاه فقهمحور اخوان را نشان میدهد. ناصر دولت را نهادی انسانی و مدنی میدانست، در حالی که اسلامگرایان آن را امتداد قدرت الهی تلقی میکردند.
در پی شدت گرفتن اختلافها، اخوانالمسلمین در سالهای میانی دههی ۱۹۵۰ دست به فعالیتهای پنهانی زد. اوج این تقابل در اکتبر ۱۹۵۴ رخ داد، زمانی که یکی از اعضای اخوان در جریان یک سخنرانی عمومی، اقدام به ترور جمال عبدالناصر کرد. هرچند این ترور نافرجام ماند، اما نقطهی گسست کامل میان دو جریان شد. ناصر با اقتدار واکنش نشان داد، صدها نفر از اعضای اخوان را بازداشت و سازمان را منحل کرد. از آن پس، مصر شاهد گسترش دستگاه امنیتی و کنترل شدید سیاسی شد؛ روندی که برخی آن را نقطهی آغاز اقتدارگرایی ناصری میدانند.
با این حال، از منظر اندیشه سیاسی، میتوان گفت این درگیری، بیش از آنکه نزاعی بر سر قدرت باشد، نزاعی بر سر فهم مدرنیته بود. ناصر مدرنیته را ضرورتی تاریخی برای رهایی از استعمار و توسعهی ملی میدانست، در حالی که اخوانالمسلمین آن را تهدیدی برای ایمان و سنت تلقی میکردند. به تعبیر دیگر، ناصر میکوشید تا سیاست را از دین جدا کند بیآنکه به دینستیزی بیفتد، اما اسلامگرایان از اساس، جدایی سیاست از دین را غیرقابلقبول میدانستند. این تفاوت معرفتی، ریشهی بسیاری از منازعات بعدی در جهان عرب شد و میراث آن تا امروز نیز ادامه دارد.
در عرصهی بینالمللی، ناصر سیاستی چندوجهی را دنبال میکرد. او همزمان با نزدیکی به اتحاد شوروی برای پیشبرد برنامههای صنعتی و نظامی، تلاش میکرد روابط خود را با جهان عرب و کشورهای آفریقایی گسترش دهد. در همین راستا، جنبش عدم تعهد را به سکویی برای بیان صدای کشورهای تازهاستقلالیافته بدل کرد. با این حال، سیاست خارجی ناصر نیز از تناقضات درونی بینصیب نبود. از یکسو، او خود را رهبر جنبش عربی معرفی میکرد، اما از سوی دیگر، درگیر مشکلات اقتصادی و سیاسی داخلی بود. شکست در جنگ ۱۹۶۷ با اسرائیل، اعتبار نظامی و سیاسی او را بهشدت آسیب زد، هرچند محبوبیت مردمیاش تا زمان مرگ در سال ۱۹۷۰ همچنان پابرجا ماند.
در نهایت، میتوان گفت ناصر در مقام سیاستمدار، کوشید تا میان آرمان عدالت و ضرورت قدرت، تعادلی دشوار برقرار کند. او نه بهدنبال دیکتاتوری فردی بود و نه بهدنبال مردمسالاری لیبرال به سبک غربی؛ بلکه الگویی خاص از دولت اقتدارگرای ملی با محتوای عدالتخواهانه را برگزید. در این چارچوب، برخورد او با اسلامگرایان نه صرفاً سرکوب سیاسی، بلکه تلاشی برای دفاع از مفهوم دولت مدرن در برابر بازگشت به سنت پیشامدرن بود. از همین رو، در تاریخ معاصر، جمال عبدالناصر سیاستمدار نماد تلاش برای تحقق مدرنیته در جامعهای باقی ماند که هنوز میان ایمان و عقلانیت، سنت و تجدد، در نوسان است.
نتیجهگیری: جمال عبدالناصر؛ میراث یک سیاستمدار عملگرا
بررسی زندگی و عملکرد جمال عبدالناصر نشان میدهد که او را نمیتوان صرفاً در یک نقش محدود کرد. ناصر نه یک نظریهپرداز سیاسی کلاسیک بود و نه یک اندیشمند صرفاً انتزاعی؛ او کنشگری سیاسی و سیاستمداری عملگرا بود که ایدهها و آرمانهای خود را از دل تجربهی تاریخی و نیازهای مردم مصر و جهان عرب استخراج میکرد. از تجربهی شکست ارتش مصر در ۱۹۴۸ تا رهبری انقلاب ۱۹۵۲ و ملیسازی کانال سوئز، ناصر بارها نشان داد که عمل و کنش سیاسی، مهمترین ابزار تحقق ایدههای اوست.
همچنین، ناصر با اتخاذ سیاستهای اصلاحی داخلی و ایجاد ساختارهای دولتی مدرن، نشان داد که میتوان عدالت اجتماعی و توسعه اقتصادی را در چارچوب یک دولت مقتدر و مدرن پیاده کرد. در همین راستا، او با جریانهای اسلامگرا، بهویژه اخوانالمسلمین، دچار اختلاف شد؛ اختلافی که ریشه در تفاوت بنیادین میان نگاه مدرنیستی و سنتگرایانه به قدرت و دولت داشت. ناصر مدرنیته و دولت ملی را وسیلهی تحقق استقلال و عدالت میدانست، در حالی که اسلامگرایان، مرجعیت دینی و سنت را محور سیاست میشمردند. این اختلاف معرفتی، در نهایت به اقدام نافرجام برای ترور ناصر انجامید، اما نتوانست جایگاه او را در تاریخ مصر و جهان عرب کاهش دهد.
در سطح منطقهای و بینالمللی نیز، ناصر با رهبری جنبش عدم تعهد و ترویج پانعربیسم، توانست صدای جهان عرب را در عرصه جهانی بلند کند و به الگویی برای نسلهای بعد از رهبران ملی و آزادیخواه تبدیل شود. این میراث، حتی پس از مرگ او در سال ۱۹۷۰ نیز در سیاست و فرهنگ خاورمیانه باقی مانده است.
در نهایت، میتوان گفت که جمال عبدالناصر سیاستمدار، نمونهی بارز رهبر عملگرا و آرمانخواه است که میان اندیشه، کنش و قدرت، پلی ماندگار ساخت. او به ما نشان داد که تحقق ایدههای سیاسی تنها در میدان تجربه و اقدام عملی ممکن است و تأثیر او بر سیاست خاورمیانه تا امروز همچنان محسوس است. به بیان دیگر، ناصر نه صرفاً یک رهبر تاریخی، بلکه نمادی از سیاست مبتنی بر عمل و مسئولیت اجتماعی باقی مانده است.

