مقدمه
اندیشه سیاسی سروش یکی از مهمترین و در عین حال مناقشهبرانگیزترین کوششهای فکری در ایران معاصر برای بازاندیشی نسبت دین و سیاست است. این اندیشه در دل پروژهای گستردهتر موسوم به «روشنفکری دینی» شکل گرفت؛ پروژهای که مدعی است میتوان با خوانشی نو، اخلاقی و عقلانی از اسلام، آن را با ارزشها و نهادهای جهان مدرن ــ از دموکراسی و حقوق بشر گرفته تا آزادی و تکثر ــ سازگار کرد. در نگاه نخست، این تلاش پاسخی مینماید به بحرانهای عمیق جوامع دینی در عصر جدید؛ اما پرسش اصلی این مقاله دقیقاً از همین نقطه آغاز میشود: آیا اساساً هر نوع خوانش دینی که بخواهد در عرصه سیاست مداخله کند، حتی در صورت نیتهای اصلاحطلبانه و ضدبنیادگرایانه، ناگزیر حامل خطر بازتولید گذشته و احیای اشکالی از سلفیگری نیست؟
عبدالکریم سروش، بهعنوان شاخصترین چهره این جریان، نقشی محوری در تئوریزهکردن این امکان ایفا کرده است. نظریههایی چون «قبض و بسط تئوریک شریعت»، تقدم اخلاق بر فقه، نقد حکومت دینی و دفاع از دموکراسی، در ظاهر تصویری از دینی نرم، تاریخی و سازگار با عقل مدرن ارائه میدهند. با این حال، این مقاله بر آن است که نشان دهد اندیشه سیاسی سروش، علیرغم فاصلهگیری آشکار از بنیادگرایی فقهی و اقتدارگرایی دینی، در سطحی عمیقتر همچنان در چارچوب منطق دینیِ بازگشت به سرچشمهها، اخلاق اصیل و حقیقت ممتاز گرفتار میماند.
از اینرو، نخست باید پرسید که آیا میتوان دین را وارد سیاست کرد، بیآنکه سیاست آلوده به امر قدسی و غیرقابل نقد شود؟ افزون بر این، آیا تأکید بر «اخلاق دینی» واقعاً راهی بهسوی آینده میگشاید، یا برعکس، نوعی رجعت پنهان به گذشتهای آرمانی و غیرتاریخی را بازتولید میکند؟ به بیان دیگر، آیا پروژه روشنفکری دینی، بهرغم ادعای گسست از سنت، در نهایت به شکل نرمتر و اخلاقیتری از سلفیگری فرو نمیلغزد؟
بر این اساس، مقاله حاضر رویکردی انتقادی و فلسفی اتخاذ میکند و میکوشد بدون ورود به داوریهای شخصی یا نیتخوانی، منطق درونی اندیشه سیاسی سروش را تحلیل کند. فرض مرکزی این نوشتار آن است که مسئله اصلی نه تفسیر خاصی از اسلام، بلکه خودِ ورود تفکر دینی به عرصه سیاست است؛ ورودی که بالقوه زمینهساز بنیادگرایی، طرد اخلاق سکولار و تضعیف ارزشهای جهانشمول انسانی میشود. در ادامه، گامبهگام نشان داده خواهد شد که چرا هر کوششی برای «سازگار کردن» دین با مدرنیته، در نهایت بیش از آنکه به آینده تعلق داشته باشد، رو به گذشته دارد.
پروژه روشنفکری دینی و مسئله مدرنیته
پروژه روشنفکری دینی در ایران، واکنشی فکری به بحران مواجهه سنت دینی با جهان مدرن است؛ بحرانی که با مفاهیمی چون عقلانیت مدرن، علم تجربی، دولت-ملت، حقوق بشر و فردیت خودآیین گره خورده است. در این چارچوب، روشنفکران دینی کوشیدهاند نشان دهند که دین، و بهویژه اسلام، ذاتاً ناسازگار با مدرنیته نیست و میتوان با تفسیری نو، آن را با الزامات عصر جدید همسو کرد. اندیشه سیاسی سروش را باید در قلب همین تلاش نظری فهم کرد؛ تلاشی که میخواهد هم وفادار به ایمان دینی بماند و هم از دستاوردهای جهان مدرن چشم نپوشد.
با این حال، پرسش بنیادین آن است که آیا خودِ این پروژه از پیش با یک پیشفرض مسئلهدار آغاز نمیشود؟ پیشفرضی که بر اساس آن، دین باید ــ و میتواند ــ همچنان مرجع معنا، اخلاق و جهتدهی به حیات جمعی باقی بماند. روشنفکری دینی، برخلاف سکولاریسم رادیکال، اصل خروج دین از عرصه سیاست را مفروض نمیگیرد، بلکه میکوشد شکل «درستتر»، «اخلاقیتر» یا «عقلانیتری» از حضور دین در سیاست ارائه دهد. دقیقاً در همین نقطه است که تنش حلنشده میان دین و مدرنیته خود را آشکار میسازد.
مدرنیته صرفاً مجموعهای از نهادها یا ارزشها نیست که بتوان آنها را بهدلخواه با دین سازگار کرد؛ بلکه پارادایمی تاریخی است که بر خودبنیادی عقل انسانی، نفی مرجعیت قدسی در سیاست، و تقدم امر عرفی بر امر متافیزیکی استوار است. از این منظر، مسئله اصلی این نیست که آیا میتوان تفسیری مدرن از دین ارائه داد، بلکه این است که آیا دینِ متکی بر وحی و حقیقت فراتاریخی، اصولاً میتواند در جهانی زیست کند که مشروعیت سیاسی و اخلاقی را از انسان و تجربه زیسته او اخذ میکند.
در این زمینه، تمایز میان «اصلاح دین» و «بازسازی دین» اهمیت ویژهای مییابد. اصلاح دین، بهمعنای پالایش برخی احکام، قرائتها یا سنتهای تاریخی است، بیآنکه به جایگاه ممتاز دین بهعنوان منبع نهایی حقیقت خدشهای وارد شود. بازسازی دین، اما، مستلزم پذیرش تاریخیبودن کامل دین، اخلاق و معناست؛ پذیرشی که در عمل، مرجعیت سیاسی و اخلاقی دین را از بنیاد متزلزل میکند. استدلال اصلی این مقاله آن است که پروژه روشنفکری دینی ــ از جمله در صورتبندی سروش ــ عملاً در سطح «اصلاح» متوقف میماند و هرگز تا مرزهای پرهزینه بازسازی پیش نمیرود.
در نتیجه، روشنفکری دینی در وضعیتی دوگانه گرفتار میشود: از یکسو میخواهد با بنیادگرایی و قرائتهای خشن از دین مرزبندی کند، و از سوی دیگر نمیتواند از ایده دین بهمثابه منبع ممتاز اخلاق و معنا دست بکشد. این تعلیق نظری، زمینهساز نوعی بازگشت نرم به گذشته است؛ بازگشتی که نه در قالب فقه سختگیرانه، بلکه در هیئت اخلاق دینی، اسلام رحمانی و ارزشهای بهاصطلاح اصیل خود را بازتولید میکند. در بخشهای بعدی نشان داده خواهد شد که چگونه این منطق، در اندیشه سیاسی سروش، بهتدریج راه را برای اشکال تازهای از سلفیگری اخلاقی هموار میسازد.
نظریه قبض و بسط؛ گشودگی معرفتی یا بازتولید مرجعیت دینی؟
نظریه «قبض و بسط تئوریک شریعت» را میتوان مهمترین و اثرگذارترین دستاورد فکری عبدالکریم سروش دانست؛ نظریهای که شالوده معرفتشناختی اندیشه سیاسی سروش را نیز شکل میدهد. بر اساس این نظریه، میان «دین» بهمثابه امری الهی و ثابت، و «معرفت دینی» بهعنوان امری بشری، تاریخی و متغیر باید تمایز نهاد. فهم انسان از دین، همواره متأثر از دانشهای عصری، پیشفرضهای معرفتی و شرایط اجتماعی است و از اینرو، هیچ قرائتی از دین را نمیتوان نهایی، مطلق یا مصون از نقد دانست. در نگاه نخست، این صورتبندی بهنظر میرسد افقی رهاییبخش بگشاید و راه را بر اقتدارگرایی دینی و بنیادگرایی فقهی ببندد.
با این حال، مسئله اساسی دقیقاً در همین «نگاه نخست» نهفته است. اگرچه نظریه قبض و بسط، فهم دینی را تاریخی و متغیر معرفی میکند، اما خودِ «دین» همچنان بهعنوان حقیقتی فراتاریخی، مقدس و دستنخورده در پسِ این تحولات باقی میماند. به بیان دیگر، نسبیت و تحولپذیری تنها به سطح تفسیرها محدود میشود، نه به جایگاه دین بهعنوان منبع نهایی معنا و اخلاق. از این منظر، نظریه قبض و بسط بیش از آنکه به سکولاریزهکردن سیاست و اخلاق بینجامد، مرجعیت دینی را در سطحی عمیقتر حفظ میکند.
افزون بر این، هرچند سروش از تکثر قرائتهای دینی دفاع میکند، اما این تکثر همواره در چارچوب یک افق مشترک تعریف میشود: افق وفاداری به متن مقدس و ایمان دینی. بهعبارت دیگر، اختلافها مجازند، اما خروج از دایره دین همچنان ناممکن یا نامشروع تلقی میشود. این محدودیت پنهان، امکان نقد رادیکال دین بهعنوان یک منبع اقتدار را مسدود میسازد و در نتیجه، سیاست را همچنان در معرض نوعی مرجعیت قدسی ــ هرچند نرم و غیرتحکمی ــ قرار میدهد.
در این چارچوب، اندیشه سیاسی سروش میکوشد از طریق تاریخیکردن فهم دین، خطر استبداد دینی را مهار کند؛ اما پرسش این است که آیا قدرت سیاسی واقعاً با چنین ابزار معرفتشناختی مهارشدنی است؟ تجربه تاریخی نشان میدهد که قدرت، برای مشروعیتبخشی به خود، نیازی به قرائتهای سختگیرانه ندارد و میتواند بهراحتی از خوانشهای اخلاقی، رحمانی و حتی انتقادی از دین نیز بهره ببرد. بدینترتیب، قبض و بسط نهتنها مانع سیاسیشدن دین نمیشود، بلکه امکان اشکال پیچیدهتر و انعطافپذیرتری از آن را فراهم میکند.
از سوی دیگر، تأکید بر پویایی معرفت دینی، ناخواسته نوعی نوستالژی نسبت به «دین ناب» یا «معنای اصیل» را زنده نگه میدارد؛ معنایی که گویا ورای تاریخ، قدرت و منافع انسانی وجود دارد و باید از خلال تفسیرهای درستتر به آن نزدیک شد. همین جستوجوی مداوم برای حقیقت اصیل، بستری نظری برای بازگشت به سرچشمهها فراهم میآورد؛ بازگشتی که اگرچه در لباس فلسفه و معرفتشناسی ظاهر میشود، اما در نهایت با منطق سلفیگری، یعنی تقدم گذشته مقدس بر اکنون تاریخی، همنواست.
در نتیجه، میتوان گفت نظریه قبض و بسط، علیرغم گشودگی ظاهری، در سطحی بنیادین از عبور کامل از مرجعیت دینی ناتوان میماند. این ناتوانی، پیامدهای مستقیمی برای سیاست دارد: تا زمانی که دین، ولو در افقی انتقادی و تاریخی، مرجع نهایی معنا و اخلاق باقی بماند، سیاست نیز هرگز بهطور کامل عرفی، قابل نقد و انسانی نخواهد شد. در بخش بعدی نشان داده خواهد شد که این منطق چگونه در تأکید سروش بر «اخلاق دینی» و جستوجوی اسلام اخلاقی، به شکل آشکارتری به بازتولید گذشته میانجامد.
اخلاق دینی و مسئله بازگشت به «اسلام اصیل»
یکی از نقاط محوری در اندیشه سیاسی سروش، تأکید مکرر او بر تقدم «اخلاق» بر «فقه» است؛ تأکیدی که در نگاه نخست، گامی مهم در فاصلهگیری از شریعتمحوری و بنیادگرایی دینی بهنظر میرسد. سروش میکوشد با برجستهکردن اخلاق، قرائتی انسانیتر، منعطفتر و کمخشونتتر از اسلام ارائه دهد و از این طریق، راهی برای حضور دین در جهان مدرن بگشاید. با این حال، پرسش بنیادین آن است که این اخلاق، دقیقاً چه نسبتی با دین دارد و بر چه مبنایی استوار است.
اخلاق مورد نظر سروش، اگرچه از قید احکام فقهی جزئی رها میشود، اما همچنان در افق «اخلاق دینی» باقی میماند؛ اخلاقی که مشروعیت نهایی خود را نه از رنج انسان، توافق اجتماعی یا عقل خودبنیاد، بلکه از نسبتش با وحی و سنت دینی میگیرد. به بیان دیگر، فقه کنار گذاشته میشود، اما دین همچنان داور نهایی خیر و شر باقی میماند. همین جابهجایی از فقه به اخلاق، بدون گسست از مرجعیت قدسی، مسئلهسازترین نقطه این رویکرد است.
افزون بر این، مفهوم «اخلاق اصیل دینی» بهطور ضمنی حامل نوعی داوری تاریخی است: این فرض که در گذشتهای خاص ــ معمولاً صدر اسلام یا تجربه اولیه دینی ــ شکلی نابتر، پاکتر و انسانیتر از اخلاق وجود داشته است که اکنون باید آن را بازیابی کرد. چنین تصوری، هرچند در زبان نرم اخلاقی بیان میشود، اما در منطق خود چیزی جز رجعت به گذشته نیست. مسئله اینجاست که گذشته، نه مخزن حقیقتهای ناب اخلاقی، بلکه عرصهای تاریخی با مناسبات قدرت مطلق و خشونتهای خاص خود بوده است.
از این منظر، تأکید بر اخلاق دینی، ناخواسته به نوعی «سلفیگری اخلاقی» میانجامد؛ سلفیگریای که بهجای تمرکز بر احکام ظاهری، بر نیتها، فضایل و ارزشهای منسوب به سلف صالح تکیه میکند. خطر این رویکرد در آن است که مرز میان اخلاق و ایدئولوژی را مخدوش میسازد و امکان داوری اخلاقی مستقل از دین را تضعیف میکند. در چنین چارچوبی، آنچه اخلاقی تلقی میشود، نه بر اساس پیامدهای انسانی و اجتماعی، بلکه بر مبنای نزدیکی یا دوری از یک الگوی دینی آرمانی سنجیده میشود.
در مقابل، اخلاق سکولار مدرن بر تاریخیبودن ارزشها، گفتوگوی انتقادی و تجربه زیسته انسانها استوار است. این اخلاق، نه به سرچشمهای قدسی، بلکه به کاهش رنج، افزایش آزادی و بهرسمیتشناختن کرامت برابر انسانها متعهد است. تفاوت بنیادین این دو رویکرد در همینجاست: اخلاق دینی، حتی در نرمترین و رحمانیترین صورت خود، همواره مستعد تبدیلشدن به ابزار طرد و سرکوب است؛ زیرا ناگزیر میان مؤمن و نامؤمن، اخلاقی و غیراخلاقی، خودی و غیرخودی تمایز مینهد.
در نتیجه، تأکید سروش بر اخلاق، اگرچه نیتاً تلاشی برای گریز از خشونت دینی است، اما در سطح ساختاری، همچنان در دام منطق بازگشت به اسلام اصیل گرفتار میماند. این منطق، بهجای گشودن افقهای نو برای آینده، گذشته را به معیار داوری اخلاقی بدل میکند و بدینترتیب، راه را برای بازتولید اشکال نرم اما مؤثر بنیادگرایی هموار میسازد. در بخش بعدی، این بحث در نسبت با مسئله قدرت و سیاست پی گرفته خواهد شد.
دین، سیاست و توهم مهار قدرت
عبدالکریم سروش در نقد پیوند دین و قدرت سیاسی، یکی از صریحترین و در عین حال پیچیدهترین مواضع را در میان روشنفکران دینی معاصر اتخاذ کرده است. او بارها تأکید میکند که قدرت، بهطور ذاتی میل به انحصار، حذف و خودتوجیهگری دارد و هرگاه با دین پیوند بخورد، این میل نهتنها مهار نمیشود، بلکه در پوششی اخلاقی و قدسی تشدید میگردد. از همین منظر، سروش میکوشد با فاصلهگذاری نظری میان دین و حکومت، از تکرار تجربههای اقتدارگرایانه جلوگیری کند و دین را از آلودگی به قدرت مصون نگه دارد.
در این چارچوب، تمایز مشهور او میان «دین در قدرت» و «دینداران در قدرت» شکل میگیرد. مقصود سروش آن است که حکومت نباید مستقیماً به نام دین سخن بگوید یا خود را مجری اراده الهی بداند، اما در عین حال، ممکن است زمامداران، انسانهایی دیندار با انگیزههای اخلاقی باشند. در نگاه نخست، این تمایز راهحلی میانهروانه و حتی هوشمندانه بهنظر میرسد؛ گویی میتوان هم از قدسیشدن سیاست پرهیز کرد و هم از تهیشدن اخلاقی آن جلوگیری نمود.
با این حال، نقد بنیادین اینجاست که سیاست، برخلاف تصور اخلاقگرایانه، نه عرصه نیتهای فردی، بلکه میدان نهادها، قوانین الزامآور، تصمیمهای جمعی و اعمال قهر مشروع است. در چنین میدانی، باورها و ارزشهای کنشگران ناگزیر به زبان سیاست عمومی، قانون و ساختارهای قدرت ترجمه میشوند. از اینرو، حضور دینداران در قدرت، در عمل بهسادگی از حضور دین در قدرت تفکیکپذیر نیست؛ زیرا دین، حتی اگر بهصورت غیررسمی و الهامبخش وارد سیاست شود، بهتدریج به منبع مشروعیت تصمیمها بدل میگردد.
افزون بر این، ارجاع—حتی غیرمستقیم—به دین بهمثابه منبع اخلاقی در سیاست، نوعی مرجعیت فراتر از نقد انسانی ایجاد میکند. هنگامی که یک تصمیم سیاسی با زبان ارزشهای دینی توجیه میشود، امکان نقد آن صرفاً در چارچوب همان ارزشها تعریف میگردد. بدینترتیب، سیاست از عرصه مناقشه آزاد و عقلانی به میدانی اخلاقی–قدسی تبدیل میشود که در آن، مخالفت سیاسی میتواند بهسرعت به مخالفت اخلاقی یا حتی ضدیت با ایمان تعبیر شود. این سازوکار، یکی از ظریفترین و در عین حال خطرناکترین بسترهای رشد بنیادگرایی نرم است.
نکته دیگری که در این زمینه اهمیت دارد، مسئله اعتبار شخصی بر مبنای متدین بودن است. در چنین منطقی، برخی افراد بهواسطه پایبندی به اخلاق اسلامی، بیشتر قابل اعتماد شناخته میشوند و تصمیمات آنها بیشتر از سایرین معطوف به خیر عمومی تلقی میگردد. در مقابل، افراد سکولار یا کسانی که رفتارشان الزاماً به مرجعیت دینی گره نخورده است، در عرصه قدرت اعتبار کمتری پیدا میکنند و تصمیمات آنها کمتر وجاهت عمومی خواهد داشت. این مکانیزم، نه تنها امکان تنوع فکری و تصمیمگیری غیرمذهبی را تضعیف میکند، بلکه نوعی رقابت ناعادلانه و بازتولید قدرت اخلاقی–دینی را بهوجود میآورد که میتواند بنیانهای دموکراسی و مشارکت عمومی را به خطر اندازد.
از منظر تاریخی نیز، قدرت سیاسی برای تثبیت و گسترش خود الزاماً به قرائتهای خشن و فقهمحور از دین نیاز ندارد. چهبسا خوانشهای اخلاقی، رحمانی و انساندوستانه از دین، بهمراتب کارآمدتر باشند؛ زیرا بدون ایجاد مقاومت اجتماعی گسترده، امکان اعمال محدودیت بر آزادیها و حقوق را فراهم میکنند. در چنین شرایطی، دین اخلاقی نه مانعی در برابر قدرت، بلکه سرمایهای نمادین برای آن میشود؛ سرمایهای که تصمیمهای سیاسی را در هالهای از خیرخواهی و مسئولیت اخلاقی میپوشاند.
در نهایت، میتوان گفت اندیشه سیاسی سروش، با وجود آگاهی عمیق نسبت به خطرات قدرت، همچنان به امکان مهار آن از درون دین خوشبین باقی میماند. این خوشبینی، نادیده میگیرد که قدرت، ذاتاً میل به گسترش دارد و هر منبع قدسی را، حتی اگر در ابتدا منتقدانه و اخلاقی باشد، بهتدریج در خدمت بازتولید خود به کار میگیرد. از همینرو، تمایز میان «دین در قدرت» و «دینداران در قدرت» بیش از آنکه راهحلی پایدار باشد، نوعی تعلیق نظری است که در عمل به قدسیشدن تدریجی سیاست میانجامد.
این بنبست نظری، زمینهساز تناقضی عمیقتر است که در ایده «دموکراسی دینی» به شکلی آشکار و حلناشدنی بروز میکند؛ تناقضی که در بخش بعدی به آن پرداخته خواهد شد.
دموکراسی دینی؛ مفهومی ناسازگار درونی
یکی از محورهای اساسی اندیشه سیاسی سروش، تلاش برای سازگارکردن ایمان دینی با نظام دموکراتیک است. او دموکراسی را بهمثابه یک روش عقلانی برای اداره جامعه میبیند و معتقد است که حضور دین در عرصه عمومی میتواند با اصول دموکراسی تعارض نداشته باشد. در ظاهر، این ایده جذاب به نظر میرسد و نشاندهنده تلاشی برای بازتعریف دینی مدرن از سیاست است.
با این حال، نقد بنیادین این است که دموکراسی، اساساً بر برابری رادیکال انسانها، پاسخگویی متقابل و مشروعیت ناشی از اراده جمعی استوار است. در مقابل، دین بهمثابه منبع نهایی حقیقت و اخلاق، همواره برخی گزارهها و کنشها را برتر و مقدس میداند. این تفاوت بنیادین باعث ایجاد تناقض درونی «دموکراسی دینی» میشود: از یک سو، همه شهروندان باید برابر و دارای حق رای باشند؛ از سوی دیگر، برخی کنشگران و تصمیمات، به دلیل نزدیکی به ارزشهای دینی، مشروعیت بیشتری یافته و تصمیمات آنها بر دیگران ترجیح داده میشود.
این تناقض، پیامدهای عملی و سیاسی مشخصی دارد. اولا، امکان نقد و کنترل متقابل در سیاست کاهش مییابد، زیرا مخالفت با تصمیمات «دینداران در قدرت» میتواند به مخالفت با ارزشهای الهی تعبیر شود. ثانیاً، افراد سکولار یا کسانی که معیارهای تصمیمگیریشان صرفاً انسانی و عقلانی است، اعتبار کمتری پیدا میکنند و وجاهت تصمیمات آنها به چالش کشیده میشود. ثالثاً، این منطق زمینهساز بازتولید قدرت اخلاقی–دینی است، حتی اگر ظاهراً دموکراتیک و مشارکتی باشد.
به بیان دیگر، تلاش برای ایجاد دموکراسی دینی، حتی با نیت اصلاحی و ضدبنیادگرایانه، در نهایت نمیتواند از منطق بازگشت به ارزشهای اصیل دینی و سلطه مرجعیت قدسی بر تصمیمات سیاسی رها شود. این وضعیت، دموکراسی را تضعیف کرده و میتواند در شکل نرم خود، نوعی بنیادگرایی اخلاقی و سیاسی را بازتولید کند.
در نتیجه، دموکراسی دینی، بهرغم ادعاهای سروش برای سازگاری دین و مدرنیته، در سطحی ساختاری ناسازگار و پرخطر است. این ناسازگاری، در ادامه مقاله نشان میدهد که چگونه پروژه روشنفکری دینی، حتی با ظاهر عقلانی و اخلاقی، در نهایت به بازتولید ارزشها و الگوهای گذشته میانجامد و خطر بنیادگرایی را کاهش نمیدهد.
از نواندیشی دینی تا سلفیگری اخلاقی
نواندیشی دینی، بهویژه در اندیشه سیاسی سروش، تلاش دارد با ارائه قرائتهای نو، اسلام را با جهان مدرن سازگار کند. در ظاهر، این پروژه کوششی اصلاحی است که میخواهد دین را از اقتدارگرایی، خشونت و بنیادگرایی رها کند و راهی به سوی عقلانیت، اخلاق انسانی و دموکراسی باز نماید.
با این حال، نقد ساختاری نشان میدهد که این مسیر اصلاحی، در نهایت به نوعی سلفیگری اخلاقی میانجامد. فرآیند فکری نواندیشی دینی معمولاً از فقه سنتی آغاز میشود، به اخلاق دینی منتقل میشود، سپس اسلام رحمانی و نرمتر شکل میگیرد و نهایتاً با جستوجوی اسلام اصیل به گذشته بازمیگردد. این بازگشت، حتی در شکل اخلاقی، همچنان ارزشها و نهادها را بر مبنای گذشته مقدس و الگوهای سلف صالح ارزیابی میکند.
این سلفیگری نرم و اخلاقی، میتواند به بازتولید مرجعیت قدسی در سیاست و اجتماع منجر شود، زیرا همچنان معیار ارزش و مشروعیت تصمیمات و رفتارها را نسبت به «اسلام اصیل» و اخلاق ناب دینی میسنجد. حتی اگر خشونت و قهر مستقیم در این فرآیند نباشد، محدود کردن وجاهت و اعتبار افراد بر مبنای فاصله آنها با معیارهای دینی، راه را برای محدودیت عقلانیت، آزادی و نقد اجتماعی میبندد.
نمونههای تاریخی و معاصر نشان میدهند که این منطق، چه در قالب روشنفکری دینی نرم و رحمانی و چه در قالب بنیادگرایی صریح، مسیر بازگشت به گذشته و سلطه ارزشهای دینی را تسهیل میکند. به بیان دیگر، اصلاح دینی که به عرصه سیاست وارد میشود، حتی در شکل ملایم و اخلاقی، ساختاراً مستعد بازتولید ارزشها و قدرتهای گذشته است و نمیتواند به شکل پایدار به جهان مدرن و سکولار تعلق یابد.
در ادامه، این مقاله نشان میدهد که ورود دین به عرصه عمومی، حتی با نیت اخلاقی و عقلانی، چگونه میتواند منجر به فروپاشی ارزشهای انسانی و محدودیت آزادیهای مدرن گردد.
بدیل سکولار؛ سیاست بدون دین، اخلاق بدون وحی
یکی از مهمترین راهبردهای مقابله با محدودیتها و خطرات ناشی از ورود دین به سیاست، پذیرش سکولاریسم سخت است. سکولاریسم سخت به این معناست که سیاست بهطور کامل از مرجعیت دینی مستقل باشد و مشروعیت خود را از نهادها، قانون، توافق جمعی و اراده شهروندان بگیرد، نه از وحی، متن مقدس یا معیارهای فراتاریخی. در چنین نظامی، دین به عرصه فردی و معنوی محدود میشود و دیگر نمیتواند به شکل مستقیم یا غیرمستقیم، معیار تصمیمگیری سیاسی یا مشروعیتبخشی به قدرت باشد.
از منظر نظری، سکولاریسم سخت مزایای چندگانهای دارد. اولاً، امکان نقد و پاسخگویی در سیاست افزایش مییابد؛ زیرا هیچ قدرتی بر اساس اعتبار اخلاقی یا دینی مصون از پرسش و اعتراض نیست. ثانیاً، تصمیمات سیاسی بر اساس خیر عمومی، منافع جمعی و تجربه انسانی ارزیابی میشوند، نه بر اساس انطباق با ارزشهای دینی مقدس. این موضوع از محدودیتهای تصمیمگیری عقلانی و از سلطه مرجعیت اخلاقی–دینی جلوگیری میکند.
اخلاق نیز در این چارچوب از وحی و متن مقدس مستقل میشود. اخلاق سکولار مبتنی بر کرامت انسانی، کاهش رنج، برابری و حقوق برابر افراد است و نه بر معیارهای فراتاریخی یا الگوهای سلف صالح. این نوع اخلاق، انعطافپذیر و قابل تطبیق با شرایط تاریخی و اجتماعی است و در عین حال، مشروعیت عملی تصمیمات سیاسی را از اساس انسانی و تجربی استخراج میکند. به بیان دیگر، اخلاق سکولار و سیاست سکولار به هم پیوند میخورند و فضای عمومی را برای تنوع فکری، آزادیهای فردی و تصمیمگیری جمعی تضمین میکنند.
سکولاریسم همچنین امکان معنویت فردی و فرهنگی را حفظ میکند، بدون آنکه دین به ابزار مشروعیت قدرت تبدیل شود. شهروندان میتوانند باورهای دینی و معنوی خود را در زندگی شخصی، خانواده و جامعه فرهنگی تجربه کنند، اما این باورها نمیتوانند تصمیمات سیاسی یا نهادهای عمومی را به شکل مستقیم تعیین کنند. این جداسازی، راه را برای توسعه جامعه مدرن، حقوق شهروندی و مشارکت برابر همه گروهها هموار میسازد.
از نظر عملی، سکولاریسم سخت مانع بازتولید ارزشها و مرجعیتهای گذشته میشود. وقتی تصمیمات سیاسی بر اساس معیارهای انسانی و جمعی اتخاذ میشوند، دیگر جایی برای بازگشت به اسلام اصیل، اخلاق قدسی یا ارزشهای سلفی وجود ندارد. بدینترتیب، جامعه قادر میشود ضمن حفظ فرهنگ دینی و معنویت فردی، از محدودیتها و خطرات سیاسی–اجتماعی تفکر دینی رهایی یابد.
در نتیجه، سکولاریسم سخت همواره یک راهبرد پیشگیرانه و ضروری برای عبور از بنبست روشنفکری دینی است. این چارچوب نه تنها آزادی، برابری و کرامت انسانی را تقویت میکند، بلکه امکان عقلانیت جمعی، نقد اجتماعی و تصمیمگیری مبتنی بر تجربه تاریخی را فراهم میآورد. سیاست و اخلاق در این نظام مستقل، انسانی و تطبیقپذیر میشوند و از فروپاشی ارزشهای انسانی که اندیشه سیاسی دینی، حتی در شکل نرم و رحمانی، ممکن است ایجاد کند، جلوگیری میگردد.
نتیجهگیری
اندیشه سیاسی سروش، بهعنوان یکی از شاخصترین نمونههای روشنفکری دینی در ایران معاصر، کوششی جدی و نظری برای سازگارکردن اسلام با الزامات مدرنیته و دموکراسی است. سروش با برجستهکردن نظریه قبض و بسط، تقدم اخلاق بر فقه، و دموکراسی دینی، میکوشد نشان دهد که میتوان دین را وارد عرصه سیاست کرد بدون آنکه به اقتدارگرایی، خشونت یا بنیادگرایی دینی تن دهد. در نگاه نخست، این رویکرد اصلاحطلبانه، نرم و رحمانی به نظر میرسد و نشاندهنده تلاشی برای بازتعریف دین و سیاست در قالبی عقلانی و انسانی است.
با این حال، تحلیل ساختاری و انتقادی نشان میدهد که این تلاش، با وجود نیت اصلاحی، در سطحی عمیقتر با محدودیتها و تناقضهای بنیادین روبرو است. نظریه قبض و بسط، اگرچه فهم دینی را تاریخی و متغیر میکند، اما مرجعیت دین و حقیقت فراتاریخی آن را حفظ میکند. تمرکز بر اخلاق دینی و اسلام اصیل، هرچند خشونتآمیز نیست، اما بازتولید سلفیگری اخلاقی و بازگشت به گذشته را تسهیل میکند. همچنین، تمایز میان «دین در قدرت» و «دینداران در قدرت» در عمل شکننده است و اعتبار شخصی و مشروعیت تصمیمات افراد دیندار را برتری میبخشد، در حالی که افراد سکولار و عقلانی، از نظر سیاسی و اجتماعی کماعتبار میشوند.
دموکراسی دینی، با تمام جذابیت نظری و وعدههای سازگاری با مدرنیته، در سطح ساختاری ناسازگار است. تناقض ذاتی بین ارزشهای انسانی، برابری و پاسخگویی جمعی، با مرجعیت دینی و ارزشهای فراتاریخی، هرگز حل نمیشود و در نهایت، جامعه مدرن را در معرض محدودیت آزادیها و فروپاشی ارزشهای انسانی قرار میدهد. به بیان دیگر، هرگونه ورود دین به سیاست، حتی با نیت اخلاقی و اصلاحی، بالقوه حامل خطر بازتولید گذشته و محدود کردن افق انسانی است.
راهکار نهایی برای عبور از این بنبست، پذیرش سکولاریسم سخت و جدایی کامل دین از عرصه سیاست است. سکولاریسم، سیاست را از مشروعیت فراتاریخی آزاد میکند و اخلاق را بر اساس کرامت، رنج و تجربه انسانی شکل میدهد. این چارچوب، امکان نقد اجتماعی، مشارکت برابر و تصمیمگیری عقلانی و جمعی را فراهم میآورد، بدون آنکه معنویت و باورهای فردی محدود شوند. بدینترتیب، سیاست و اخلاق انسانی مستقل میشوند و جامعه قادر است از فروپاشی ارزشهای انسانی ناشی از ورود دین به عرصه عمومی، حتی در قالب روشنفکری دینی نرم و رحمانی، جلوگیری کند.
در نهایت، میتوان گفت که اندیشه سیاسی سروش، اگرچه نیت اصلاحی دارد، ساختاراً به بازتولید ارزشها و مرجعیت گذشته دینی میانجامد و محدودیتهای عمیقی برای آزادی و عقلانیت اجتماعی ایجاد میکند. عبور از سیاست دینی و پذیرش سکولاریسم، تنها راه تضمینکننده آزادی، برابری و اخلاق انسانی در عصر مدرن است. این نتیجهگیری نشان میدهد که هر گونه تلاش برای «سازگار کردن» دین با سیاست مدرن، بدون گسست کامل از مرجعیت قدسی، نه تنها آیندهساز نیست، بلکه بازگشت به گذشته را تقویت میکند.

